چون لشكر منصور بدانجا رسيدند در پايان قلعه خيمه و بارگاه « [ 1 ] » زدند و سراپرده و سايبان برافراشتند « [ 2 ] » و فرمان شد كه بىتوقّف به حصار روند در حال چون مور و ملخ در جوش آمدند و صدهزار آدمى روى به قلعه نهادند . اميرزادهء جهان محمّد سلطان از « [ 3 ] » دست راست و در عقب او اميرزاده پير محمّد و از جوانقار امير و اميرزاده جهان و جهانيان شاهرخ بهادر - خلّد اللّه ملكه و سلطانه - روانه شدند و به جاى و مورچل « 1 » خود رسيده فرود آمدند و ساير امراى تومان و هزاره و صده هريك از جاى خود [ 169 - آ ] در حركت آمدند و به آواز نقّاره و گورگا و نفير دل كوه را بشكافتند . اهل قلعه از غايت خوف و هراس سراسيمه شده ، دست و پاى مىزدند و سنگ مىانداختند « [ 4 ] » و بدين سبب بسيارى از لشكريان هلاك گشتند . « [ 5 ] » اميرزاده محمّد سلطان به قوّت بازوى مردى و كمال نيروى دلاورى « [ 6 ] » پيش از همه به حصار و قلعه برآمد و دشمنان را رانده جاى ايشان بگرفت و علم و توق بالاى قلعه برآورد .
لشكريان چون آن قوّت و مردانگى ديدند از اطراف دلير گشته درآمدند و دشمنان را مقهور گردانيده قلعه را بگرفتند و هر سپاهى و لشكرى كه در قلعه بودند هلاك گردانيدند .
سلطان زين العابدين پسر شاه شجاع كه شاه منصور گرفته بود و ميل كشيده در آن قلعه محبوس بود او را به بندگى حضرت آوردند به عنايت و نوازش مخصوص گردانيده دلخوشى بسيار داده و وعده فرمود كه هر آينه كينهء تو از دشمنان تو بكشم و جزاى فعل بد ايشان بديشان رسانم . آنگاه عامّهء اهل آن قلعه را كه جنگ كرده بودند و مخالفت ورزيده « [ 7 ] » حكم فرمود تا مردان ايشان را بكشتند و عيال و اطفال را كه اسير گرفته بودند آزاد گردانيدند « [ 8 ] » و ملك محمّد اوبهى از ابناى ملوك كرت به كوتوالى قلعهء سفيد بازداشت و از آن موضع كوچ فرموده به موضع نوبندگان رسيده نزول فرمود . روز ديگر از آنجا سوار گشته به درّهاى كه اوان نام دارد رسيد روز چهارشنبه از آنجا گذشته « [ 9 ] » در صحرا و هامون نزول فرمود . روز پنجشنبه آخر روز به موضع رباط نزول كرد و بامداد
هامش
( [ 1 ] ) - ت : « و بارگاه » ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : برافراشته .
( [ 3 ] ) - ت : در .
( [ 4 ] ) - م : مىانداخت .
( [ 5 ] ) - م و ل : شدند .
( [ 6 ] ) - ت : « و كمال نيروى دلاورى » ندارد .
( [ 7 ] ) - م و ل : « و مخالفت ورزيده » ندارد .
( [ 8 ] ) - ل : كردند .
( [ 9 ] ) - ت : « از آنجا گذشته » ندارد .
( 1 ) مورچل / مورچال / موريچال : پناه فوج ( احسن التواريخ ، ص 843 ) .