يكبارگى اين خاندان را مستأصل نگرداند . و با خود گفت كه حالا عرصهء خراسان خاليست :
بيت
چون كه دستت مىدهد كارى بكن * پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار « [ 1 ] »
و در خيال آن نقش بست كه تا تقتمش از ضبط ماوراء النّهر فارغ شود من مملكت خراسان را ضبط كرده باشم . بعد از آن خود خداى داند كه احوال چون شود . از اين نوع تخيّلات با خود مخمّر كرده حقوق و ايادى « 1 » و الطاف و اعطاف « [ 2 ] » آن حضرت صاحب قرانى نسيا منسيّا انگاشته ، شهر طوس را حصار خود ساخت و سپر عصيان در روى كشيد و تير مخالفت از گشاد كافر نعمتى روان كرد و تغيير خطبه و سكّه و القاب همايون حضرت صاحب قرانى كرده ، شعار تقتمش خان ظاهر گردانيد و يوسف خواجه پسر قمر الدّين كه در طوس در بند كرده بودند بيرون آورد و به امارت بنشاند .
در اين وقت ملوك كه يكى از سرداران سبزوار بود از سبزوار « [ 3 ] » به عزيمت لشكر متوجّه گشته بود كه به حضرت مخدومزادهء عالميان اميرانشاه بهادر « [ 4 ] » پيوندد . چون بدان حدود رسيد او را نيز اغرا و اغوا كرده از راه ببرد « [ 5 ] » تا او نيز ياغى شد . بعد از آنكه آوازهء عصيان او در افواه افتاد و پرده از روى كار بركشيدند . « [ 6 ] » صورت اين حال به امير آقبوقا بهادر رسيد . فى الحال ايلچيان فرستاده او را بر اين حركت ناپسنديده مذمّت كرد و سرزنش نمود « [ 7 ] » و از عاقبت آن ترسانيد و وخامت آن فعل نكوهيده در آينهء اعتقاد « [ 8 ] » به دو نمود قطعا و اصلا گوش هوش « [ 9 ] » به سخن آن امير مشفق نكرد و همچنان بر تمرّد و استكبار « [ 10 ] » اصرار نمود . چون امير آقبوقا ديد كه در آن كافر « [ 11 ] » نعمت هيچ پندى كارگر نمىآيد و روى به جادّه صواب نمىآورد پيش از آنكه او دست و پايى باز كند و مادّهء شرّ و فساد او زيادت گردد ، امير آقبوقا لشكرى تمام از هرات و هراترود و فراه و سجستان و قهستان و سرخس و غور و خيسار و كرزوان و غرجستان در هم آورد و روى
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : از « و با خود گفت كه حالا . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 2 ] ) - م و ل : « و الطاف و اعطاف » ندارد .
( [ 3 ] ) - م و ل : از راه كه .
( [ 4 ] ) - م و ل : « اميرانشاه بهادر » ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : برد .
( [ 6 ] ) - ت : برگشادند .
( [ 7 ] ) - ت : « و سرزنش نمود » ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : اعتبار .
( [ 9 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : « و استكبار » ندارد .
( [ 11 ] ) - م : كفران .
( 1 ) ايادى : نعمتها و نكوئيها ( غياث ) .