تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
شاه هرمزم نديد و بىسخن صد لطف كرد * شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد
كار شاهان اين‌چنين باشد تو اى حافظ مرنج * داور روزىرسان توفيق و نصرتشان دهاد « [ 1 ] »
القصّه ، به‌واسطهء بخل « [ 2 ] » امراى اصفهان بدين‌جهت از او متشكّى بودند و ديگر آنكه هرچيز كه در نظر شاه يحيى قبول افتادى آن را انفاذ دار العبادهء « [ 3 ] » يزد فرمودى حتى كه درهاى عمارات نقش جهان را به يزد فرستاد . امراى اصفهان و اصول از آن وضع متنفّر مىگشتند او را به خساست « [ 4 ] » و امساك منسوب گردانيدند وصيّت « [ 5 ] » سخاوت و كرم « [ 6 ] » سلطان زين العابدين مىشنيدند و يك سبب ديگر آنكه خواجه امام الدّين كه تمامت اصفهان مريد و معتقد او بودند تقرير مىكرد كه اصفهان به دو جهت حقّ سلطان زين العابدين است . اولا آنكه حضرت « [ 7 ] » پادشاه سعيد شاه شجاع در زمان حيات خود اين مملكت را به سلطان زين العابدين ارزانى داشت و ديگر آنكه شاه محمود به اسم « [ 8 ] » شيربها به حضرت مهد عليا ارزانى داشته بود و تمسّك مشروع مسجّل قلمى كرده و مىفرمود كه هركه در روى لشكر سلطان زين العابدين تير مىاندازد عاصى است و سلطان زين العابدين بنفسه به آداب مستحسن و اخلاق حميده و كرم ذاتى و سخاوت جبلّى متحلّى « 1 » بود و اهل اصفهان را در آن زمان با « [ 9 ] » نصرت الدّين « [ 10 ] » شاه يحيى استيلايى بالقوّه بل بالفعل حاصل بود و شاه يحيى مدخل به‌سبب استيقاى « 2 » آن دولت و دفع اختلال آن حال با قاضى ركن الدّين صاعد پيوندى فرموده بود و صبيّهء خواجه عضد الدّين را با سلطان محمّد عقد بسته امّا مقتدا و پيشواى اصفهان « [ 11 ] » در آن اوان « [ 12 ] » خواجه امام الحقّ و « [ 13 ] » الدّين بود . اصول اصفهان در باب اخراج شاه يحيى با خواجه امام الدّين مشورت كردند [ 140 - ب ] خواجه را « [ 14 ] » اين عمل عظيم موافق و ملايم نمود و شاه يحيى سلطان جهانگير را از فرزندان بر « [ 15 ] » سلطان محمّد ترجيح مىنهاد . سلطان محمّد از پدر
هامش
( [ 1 ] ) - ت : قطعه را ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : « القصه به‌واسطهء بلخ » ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : ندارد . ( [ 4 ] ) - ت : « خساست و » ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : صفت و . ( [ 6 ] ) - ت : « و كرم » ندارد . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - ت : در حاشيه . ( [ 9 ] ) - ت : ندارد . ( [ 10 ] ) - ت : « پادشاه نصرت الدّين » . ( [ 11 ] ) - ت : شهر . ( [ 12 ] ) - ت : « در آن اوان » ندارد . ( [ 13 ] ) - ت : « الحق و » ندارد . ( [ 14 ] ) - ت : ندارد . ( [ 15 ] ) - ت : ندارد . ( 1 ) متحلّى : آراسته ( غياث ) . ( 2 ) استيقاى : علاج كردن ( دهخدا ) .