اتّفاق خواجه صلاح كه توشمال « 1 » طشتخانه بود ( 1 ) نقل طبرك كرد .
سلطان قطب الدّين اويس به اتفاق امرا استخلاص طبرك را آستين سعى و اجتهاد باز ماليدند و كمر كوشش بر ميان بستند و تمام لشكر بلكه صلاى عامّ در دادند و به جملگى سپاه سپاهيان را بر قلع و قمع آن جماعت تحريك كردند . اهالى اصفهان طوعا اوكرها متوجّه جنگ قلعه شدند و درك « 2 » و چپر ( 2 ) به جهت دفع مضرّت پيش بردند ، چندانچه كوشش نمودند بر سپاه طبرك دست نيافتند . چند روز از طرفين سعى نمودند ، ناگاه خبر رسيد كه پادشاه شاه شجاع متوجّه اصفهان گشته به فلان موضع نزول فرمود .
سلطان قطب الدّين اويس و اتباع او از آن حركت نادم گشتند و چون اصول و فروع اصفهان و رؤوس و وجوه مشاهير و صدور و اعيان و جماهير و پيشوايان چاردانگه در آن حركت ناصواب و انديشه خطا شريك و سهيم بودند ، مجال فرار و حضور قرار نماند و قوّت و استيلاى ( 3 ) آن نه كه با لشكر پادشاه تيغ خلاف بركشند و كمر مقابلت و مقاومت دربندند و جدال و قتال را آماده و متأهّب شده در قلق « 3 » و اضطراب شدند . ( 4 ) هرچند به قدم رأى و تدبير كرد معاملهء خود برآمدند چون مور از طاس مجال خلاص و مناص نيافتند و مهرب و مفرّى چاره نتوانستند كرد . آخر الامر قرار بر آن گرفت كه متوكّلا على اللّه ، شمشير و كفن بردارند و دو منزل موكب همايون را استقبال نمايند ، مگر بدين حيله جان از ورطهء هلاك بيرون برند و بدين صفت كشتى آمال از محلّ تلف و غرقاب به ساحل نجات رسانند . براين قرار متّفق گشته بيرون رفتند و سلطان اويس از كرده پشيمان گشته زبان به تمهيد معذرت بگشاد و روى خدمت بر زمين نياز نهاده گفت : غرور شباب كه شعبهئى است از جنون ، مرا بر بارهء طغيان سوار كرده و يارهء [ 104 - آ ] خذلان سوار ساخت تا سر از ربقهء طاعت ( 5 ) و گردن از طوق مطاوعت ( 6 ) بپيچيدم و پاى از حدّ بندگى و دايره فرمانبردارى بيرون نهادم . اكنون جزاى فعل خود ديدم و تاب ( 7 ) آتش غربت چشيدم ( 8 ) و اينك با ( 9 ) شمشير و كفن به خدمت رسيدم . و
هامش
( 1 ) - ت : « كه توشمال طشتخانه بود » ندارد .
( 2 ) - ل : جهيز ، ت : خير .
( 3 ) - ت : استيلاى .
( 4 ) - م و ل : آمدند .
( 5 ) - ت : مطاوعت .
( 6 ) - ت : متابعت .
( 7 ) - ت : به آب .
( 8 ) - ت : كشيدم .
( 9 ) - ت : به .
( 1 ) توشمال : رييس ( آنندراج ) .
( 2 ) درك : ريسمان ( اقرب الموارد ) .
( 3 ) قلق : بىآرام ( لغتنامه ) .