ذكر وفات سلطان اويس و جلوس سلطان حسين
سلطان اويس بهادر خان ( 1 ) را عزيمت يورش ولايت امير ولى بود از تبريز به عمارت رشيدى نقل فرمود و آنجا ( 2 ) بيمار و خسته ( 3 ) شد ، چنانچه دل بر مرگ نهاده كفن و تابوت و تخت ( 4 ) و لحد ( 5 ) و آنچه اسباب مرگ باشد مرتّب كرده و معدّ نهاده در روز جمعه بيست و هفتم ربيع الآخر صداعى « 1 » سخت ظاهر ( 6 ) شد . در شب شنبه ثانى جمادى الاوّل سال هفتصد و هفتاد و شش دنياى دون را وداع كرده به جوار رحمت حقّ تعالى پيوست . يكى از اكابر نقل كرد كه سلطان اويس در حالت نزع اين ابيات بر حاضران خواند :
بيت
ز دار الملك جان روزى به شهرستان تن رفتم * ببودم مدّتى اينجا و ز انجا تا وطن رفتم
غلام خواجه بودم [ من ] بر او عاصى شده عمرى * پس افكندم كفن بر دوش و پيشش با كفن رفتم
همايون طاير قدسم مقفّس گشته يك چندى * قفس بشكست و من پرواز كردم تا چمن رفتم
حريفان را بگو ساقى كه آخر گشت دور ما * شما را باد اين مجلس به كام دل كه من رفتم ( 7 )
در حالت نزع امرا و اركان دولت قاضى شيخ على و خواجه شيخ كججانى ( 8 ) پيش او رفتند و از او در معاملهء سلطنت و امور مملكت مشورت و وصيّت طلب كردند . او گفت كه قضيّه ( 9 ) سلطنت به حسين تعلّق دارد و حكومت بغداد برقرار ( 10 ) شيخ على بن محمّد مفوّض است . ( 11 ) گفتند : شيخ حسن تحمّل نكند ، چون او برادر بزرگتر است و به سلطنت سلطان حسين در نسازد . سلطان اويس ( 12 ) در جواب گفت كه ( 13 ) شما دانيد امرا چون از شيخ ( 14 ) حسن خايف بودند اين صورت را لباس رخصتى پوشانيدند . ( 15 ) فى الحال حسن را مقيّد و محبوس داشتند و بعد از آن ديگر روز ( 16 ) سلطان اويس را مجال
هامش
( 1 ) - ت : « بهادر خان » ندارد .
( 2 ) - م و ل : « و آنجا » ندارد .
( 3 ) - ت : « و خسته » ندارد .
( 4 ) - « و تخت و » ندارد .
( 5 ) - م و ل : ندارد .
( 6 ) - م و ل : طارى .
( 7 ) - م و ل : از « يكى از اكابر نقل كرد كه . . . » تا اينجا ندارد .
( 8 ) - ت : كحجا .
( 9 ) - م و ل : ندارد .
( 10 ) - ت : برقرار بر .
( 11 ) - ت : دارند .
( 12 ) - م و ل : ندارد .
( 13 ) - م و ل : ندارد .
( 14 ) - م و ل : ندارد .
( 15 ) - م و ل : پوشانيده .
( 16 ) - م و ل : ندارد .
( 1 ) صداع : درد سر ( منتهى الارب ) .