امير صاحب قران به جهت اميرزادهء اعظم جهانگير خواستارى كرد . « 1 » يوسف صوفى بدين پيوند منّتدار گشت ، رغبت نمود و اين عقد [ 98 - آ ] مبارك به اتمام رسيد .
قضيّه ( 1 ) جنگ و خصومت به وصلت و دوستى مبدّل شد .
امير صاحب قران مظفّر و منصور مراجعت نموده به ولايت خاص ( 2 ) نزول فرمود غدر كيخسرو كه سابقا تقرير رفت در آن منزل ظاهر شد . حضرت صاحب قرانى فرمود تا مجموع امرا و اكابر از اعيان حضرت و اركان دولت بكلّى جمع شدند ، بعد از آن كيخسرو را حاضر فرمود و آن سخن را به حضور مجموع خاصّ و عامّ يرغو داشت آن گناه و امثال آن گناه بزرگ ( 3 ) ديگر بر او روشن شد و خود مقرّ گشته به گردن گرفت . بعد از ثبوت و قبول او فرمان پادشاه سيورغتمش به نفاذ پيوست تا او را مقيّد كرده به سمرقند فرستادند و در آنجا به ياساق رسانيده شد . بعد از آنكه اين قضيّه آخر گشت ، حضرت صاحب قرانى به سمرقند نزول فرمود و لشكرها را اجازت معاودت به خانههاى خود فرموده آن زمستان هم در سمرقند قشلاميشى نمود و بعد از مراجعت امير صاحب قران در همان پاييز امير يوسف صوفى خلف عهد نمود و طريق پيوندى را كه در ميان آمده بود بشكست و جلگاه كات را تاخت كرد .
هامش
( 1 ) - م و ل : ندارد .
( 2 ) - ت : خاس .
( 3 ) - ت : « بزرگ » ندارد .
( 1 ) ظفرنامه على يزدى : « چون از يوسف صوفى تا غايت ، ترك ادب با بندگان حضرت صادر نشده بود وسيلها انگيخت و دست ضراعت در دامن موافقت و متابعت آويخت و برادر او آق صوفى پسر ينغداى را از شكر بيك دختر خان اوزبك دخترى بود سوين بيك نام به خانزاده مشهور » ، ج / 1 ، ص 180 .