ناسازگارى و مخالفت تو بنياد نهادى و ياغىگرى تو آغاز كردى و اكنون به مكر و حيلت به امير حسين پيوسته خود را نيك مرد مىگردانى و مىخواهى كه مرا در دام اندازى هم به زودى باشد كه كار تو به آخر رسد و پشيمان شوى آن ساعت ( 1 ) حسرت و پشيمانى ( 2 ) سود ندارد با اين ( 3 ) همه تو كار خود دانى و من كار خود و بعد از آن به تدبير خود مشغول گشته بهرام جلاير و چاكو و عبّاس بهادر را با لشكرها بفرستاد تا ولايت امير موسى و على درويش را به قهر و غلبه بستانند . چون ايشان ازاينحال خبر يافتند بگريختند و بهرام جلاير بددلى كرده انديشيد كه ما از عهدهء مقاومت امير حسين بيرون نمىتوانيم آمد و كار ما خراب خواهد شد . بىتوقّف ملازمان و لشكر خاصّه خود را سوار گردانيد و ايل و ولايت على درويش را غارتيده و بعضى را قتل كرده و ايل خود را رانده به طرف مغول روانه شد ( 4 ) و امير صاحب قران را نديد و با او در اين باب مشورت ( 5 ) نكرد .
امير صاحب قران به طرف سمرقند توجّه نمود تا لشكر جمع آورد در اين اثنا يكى ( 6 ) از يساوريان با امير حسين ياغى شد ( 7 ) و جماعتى از اين قوم همراه كرد ، ( 8 ) و به طرف امير صاحب قران آمدند . امّا امير سليمان و چاورچى گريخته پيش امير حسين رفتند ( 9 ) و على و الياس و حاجى محمود شاه مطيع حضرت ( 10 ) امير صاحب قران گشته پيش او آمدند . امير صاحب قران برادر خود قرانام را با هندوكا در سمرقند شحنه گردانيد و امير قرا شايستگى آن منصب نداشت خود را به ديوانگى نهاد ( 11 ) و هندوكا گريخته پيش امير حسين رفت . در آن روز كه امير صاحب قران به عزيمت جمع لشكر روانه شد اولجاى تركان آغا بيمار بود ، چون مراجعت فرمود آن بانوى عظمى از عالم فانى به جهان باقى رحلت كرده بود . امير [ 82 - ب ] صاحب قران را از مفارقت او ملالت و اندوه بسيار رسيد و بر وفات او تلهّف و تأسّف نمود . آرى :
شعر ( 12 )
دو دوست جمع كجا ديدهاى كه آخر كار * ميانشان ز قضا فرقتى نيفتادست
هامش
( 1 ) - م و ل : « پشيمان شوى آن ساعت » ندارد .
( 2 ) - ت : « حسرت و پشيمانى » ندارد .
( 3 ) - ت : آن .
( 4 ) - م و ل : متوجّه جانب مغول شد .
( 5 ) - ت : مشاورت .
( 6 ) - ت : جمعى .
( 7 ) - ت : شدند .
( 8 ) - ت : از « و جماعتى . . . » تا اينجا ندارد .
( 9 ) - م و ل : آمدند .
( 10 ) - م و ل : ندارد .
( 11 ) - م : نهاده .
( 12 ) - ت : بيت .