حكايات و احوال سنهء احدى و ستّين و سبعمايه « 1 » هجريّة نبويّة مصطفويّة ( 1 )
از حوادث اين سال يكى خروج امير قوام الدّين بود در ولايت مازندران و قصّهء او چنان استماع افتاده است كه امير افراسياب جلاوى در آن تاريخ حاكم مازندران بود و امير قوام الدّين كه انتهاى نسب خود با امام حسن عسكرى - عليه سلام اللّه ( 2 ) - مىبرد مردى زاهد و گوشهنشين و دعوى رياضت و عبادت كردى ، در حوالى آمل به قريه دابويى ( 3 ) « 2 » متوطّن بود و مريدى ( 4 ) چند از مردم مازندران معتقد او گشته ( 5 ) و ملازم مىبودند ، امير افراسياب نيز مريد و معتقد او گشت و او را بدان سبب تبع انبوه و معتقدان بسيار پيدا شدند و كار او رونق و رواجى تمام گرفت تا به حدّى كه ديو طمع بيضه در دماغ او نهاد كه ملك مازندران مسخّر گرداند و اين داعيه در ضميرش جاىگير شد . امير افراسياب پيوسته از روى اخلاص و اعتقاد به زيارت او آمدى از كيد و مكر او غافل و در حقّ او هرگز گمانى به جز نيكى نبردى تا در شهور سنهء احدى و ستّين و سبعمايه سيّد قوام الدّين با جمعى كه محرم او بودند اين راز در ميان نهاده مواضعه كردند و فرصتى نگاه داشته ( 6 ) به وقتى كه امير افراسياب به ديدن او آمد چند كس را در كمين نشانده بود امير افراسياب را با جماعتى كه مصاحب او بودند به قتل آورد و حكومت ( 7 ) مملكت مازندران از شنوران تا رستمدار به دست فرو گرفت و فرزندان و متعلّقان امير افراسياب كه در جلاو بودند چون از اين قضيّه آگاه شدند ( 8 ) چندگاه جلگاه جلاو را از ايشان نگاه داشتند و با اتباع سيّد
هامش
( 1 ) - ت : « هجرية نبوية مصطفوية » ندارد .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - م : دانوبى .
( 4 ) - م و ل : مردى .
( 5 ) - ت : گشتند .
( 6 ) - ت : داشتند .
( 7 ) - ت : « و حكومت » ندارد .
( 8 ) - م و ل : گشتند .
( 1 ) سال 761 ه . ق .
( 2 ) دابو : از دهستانهاى آمل ( فرهنگ آباديها ) .