مولانا جمال الدّين سلمان ساوجى در حقّ امير مبارز الدّين محمّد مظفّر قطعهاى دارد :
شعر ( 1 )
آنكه از كبر يك وجب مىديد * از سر خويش تا به افسر هور
و آنكه مىگفت شير شرزه منم * روز هيجا و ديگران همه گور
قوّة الظهر پشت او بشكست * قرّة العين كرد چشمش كور
تا بدانى كه با سعادت و بخت * برنيايد كسى به مردى و زور
يكى از فضلا اين رباعى در حقّ امير محمّد مظفّر گفته است :
شعر ( 2 )
يك چند شكوه همّتش پيل كشيد * يك چند سپه ز هند تا نيل كشيد
پيمانهء دولتش چو شد مالامال * هم روشنى چشم خودش ميل كشيد
و مولانا محمّد حافظ در قطعهئى كه در شأن امير مبارزى گفته ( 3 ) :
آنكه روشن بد جهان بينش به دو * ميل در چشم جهان بينش كشيد « 1 »
و شاه شجاع بعد از اين حركت در تألّف اهواء ( 4 ) و استمالت دلها و مراعات طبقات يد بيضا
هامش
( 1 ) - ت : نظم .
( 2 ) - ت : رباعى .
( 3 ) - ت : از « مولانا محمّد حافظ . . . » تا اينجا ندارد .
( 4 ) - م و ل : هوا .
( 1 ) تاريخ آل مظفّر : صص 119 - 120 در اين رابطه چنين آورده است :
خواجه حافظ كه او را قاتل امير شيخ ابو اسحق ولى نعمت خود مىدانست و از او خوشدل نبود در قطعهاى كه در اينباره سروده قبايح اعمال او را نيز شرح داده است قطعه اين است :دل منه بر دنيى و اسباب او * ز ان كه از وى كس وفادارى نديد
كس عسل بىنيش ازين دكان نخورد * كس رطب بىخار از اين بستان نچيد
هر به ايامى چراغى برفروخت * چون تمام افروخت بادش در دميد
بىتكلف هركه دل به روى نهاد * چون بديدى خصم خود مىپروريد
شاه غازى خسرو گيتىستان * آنكه از شمشير او خون مىچكيد
گه به يك حمله سپاهى مىشكست * گه به هويى قلبگاهى مىدريد
از نهيبش پنجه مىافكند شير * در بيابان نام او چون مىشنيد
سروران را بىسبب مىكرد حبس * گردنان را بىخطر سر مىبريد
عاقبت شيراز و تبريز و عراق * چون مسخر كرد وقتش در رسيد
آنكه روشن بد جهانبينش به دو * ميل در چشم جهانبينش كشيد