پيچيدند و پاى از حدّ بندگى و دايره فرمانبردارى بيرون نهادند ( 1 ) بر آن مقرّر گردانيدند كه على الصباح به قاعدهء معهود به ملازمت روند و شاه محمود با نوكران خود در بيرون باشند و شاه شجاع به اندرون رود و پدر را بگيرد . ( 2 ) شاه شجاع بدين عزيمت صباح به در خانه آمده عزم اندرون كرد . خواجه برهان الدّين كه وزير بود در دهليز ايستاده شاه شجاع با او عتابى ملاطفتآميز كرد و او را به نوكرى سپرد كه به وثاق شاه شجاع رساند كه با او مهمّى ( 3 ) هست .
چون پيشتر ( 4 ) رسيد مسافر اوداجى گفت امير قرآن مىخواند ، او را نيز گرفته به نوكران سپرد و پنج تن به اندرون رفتند ، شاه شجاع بنفسه و شاه سلطان و پهلوان طالب و رمضان اختاچى و امير علاء الدّين اناق ، شاه شجاع دور ترك بايستاد و گفت بگيريد و ( 5 ) اين نام بردگان پيش رفتند و گفتند حكم است شما را دست ببندند . امير مبارز الدّين تعلّل مىكرد و رام نمىشد كه باشد شاه محمود به فرياد او رسد ( 6 ) شاه محمود نيز در آمد و گفت بابا ( 7 ) قضيّه از آن گذشته است ، تسليم مىبايد شد .
امير مبارز الدّين دشنامى چند داد كه تو نيز با برادر يكى شدى ، فى الحال او را بگرفتند و محكم بربست و در گنبدخانهاى كه در آن اندرون بود كرد و در بسته چند كس را به محافظت آن بازداشتند ( 8 ) و نماز شام او را بر اسب نشانده به قلعهء طبرك بردند و همان ساعت شاه سلطان او را ميل كشيد و اين واقعه در روز بيست و هفتم رمضان سنهء ستّين و سبعمايه به وقوع پيوست
« إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ
* » « 1 » بعد از گرفتن پدر شاه شجاع سوار شد و چترى بالاى سر او داشتند و شاه محمود ايازوار ( 9 ) پياده در ركاب او روان شد از منزل فرمانبرى به محلّ فرماندهى رسيده و از رواتب طاعتدارى به مراتب شهريارى ترقّى كرد آن دولت و حكومت نماند و آن نام پدرگيرى و ميلكشى ( 10 ) تا قيامت بر او بماند .
بيت
كمال كار جهان نقص دان از آنكه جهان * به نرگس افسر زر داد و چشم نابينا ( 11 )
هامش
( 1 ) - م : نهاد .
( 2 ) - م و ل : بگيرند .
( 3 ) - ت : هى .
( 4 ) - ت : بيشتر .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : رسيد .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - م و ل : بازداشت .
( 9 ) - ت : ندارد .
( 10 ) - ت : « پدرگيرى و ميلكشى » ندارد .
( * ) قسمتى از آيه 13 ، سوره 3 .
( 1 ) و صاحبنظران را در اين عبرتى است .