ذكر گرفتن شاه شجاع پدر را و ميل كشيدن و بند كردن « 1 »
بعد از آنكه امير مبارز الدّين محمّد از تبريز مراجعت نموده به اصفهان آمد عادت او بر قهر و قسر مجبول و بر ضرب و حرب مألوف گشته ، اصرار بر لجاجت و استمرار بر شراست مىنمود ، تندخوى و درشت طبع فرزندان را به زبان برنجانيدى تا حدّى كه شاه شجاع را كه روى خوب و منظرى محبوب و شمايلى مرغوب بود و در غزارت « 2 » فضل و مهارت علم به حدّى كه فضلاى زمان از انوار آثار او اقتباس مىگرفتند و به نفايس انفاس او افتخار مىنمودند و در شجاعت ( 1 ) به مرتبهئى كه رستم دستان و اسفنديار رويينتن را به ذرّه وزن نمىنهاد ، پدر او را گربه منزى « 3 » مىخواند و شاه شجاع و شاه محمود را دايم مخالفت بودى به واسطهء آنكه شاه شجاع را تقرّب به مرتبهء محمود نبود در نزد پدر ( 2 ) ، تا در اين ايّام كه در اصفهان بودند شبى شاه محمود پيش شاه شجاع فرستاد كه امير حسن قرچى را پيش من فرست . شاه شجاع امير حسن آقا را پيش [ 64 - آ ] او ( 3 ) فرستاد . شاه محمود خلوتى كرد و با امير حسن گفت كه از پدر چنان دريافتهام كه شاه شجاع را بخواهد گرفت و قصد او خواهد كرد ( 4 ) و من برادر را از جان خود دوستتر مىدارم ( 5 ) اين صورت بر او عرضهدار تا تدبير قضيّهء خويش كند . امير حسن پيش شاه شجاع آمد و مضمون اين قضيّه تقرير كرد . شاه شجاع باز امير حسن آقا را پيش شاه محمود فرستاد كه اين سخن از سر جدّ مىگويى يا مرا امتحان مىكنى ؟ . شاه محمود ( 6 ) يك سواره پيش شاه شجاع ( 7 ) آمد با امير حسن آقا ( 8 ) و گفت قضيّه چنين است و در اين اشتباهى نمانده و من تحقيق كردهام و با مصلحت شما متّفقم . بعد از تدبّر و تشاور اين معنى با شاه سلطان كه داماد و خواهرزاده محمّد مظفّر بود در ميان نهادند و او نيز با ايشان متّفق شد و از سر حدّت جوانى و غرور شباب كه شعبهاى ( 9 ) است از جنون و دوستى ملك بر آن اتّفاق كردند كه پدر را بگيرند . سر از ربقهء مطاوعت و گردن از طوق متابعت
هامش
( 1 ) - م : از « به حدّى كه فضلاى . . . » تا اينجا در حاشيه .
( 2 ) - ت : از « و شاه شجاع و . . . » تا اينجا ندارد .
( 3 ) - ت : شاه محمود .
( 4 ) - م و ل : قصد كرد .
( 5 ) - م و ل : دارم .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - ت : شبيه .
( 1 ) در مورد قضيّهء نابينا شدن امير مبارز الدّين محمّد به دست پسران ر . ك : تاريخ آل مظفّر ، صص 119 - 121 .
( 2 ) غزارت : فراوانى ، كثرت و بسيارى ( لغتنامه ) .
( 3 ) تاريخ عصر حافظ : « گربهء بىقدر » ، ج / 1 ، ص 155 .