بفرستاد و ايشان بر عقب تا قريب نخجوان برفتند امّا به كسى نرسيدند . چند روز در آن مواضع به عشرت مشغول شدند ، چون مراجعت نمودند امير مبارز الدّين فرزندان را به سخنهاى نامناسب مىرنجانيد و جلدوى « 1 » لشكر به شاه يحيى داد و در فتحنامههائى ( 1 ) كه به اطراف مىفرستاد ذكر بهادرى شاه نصرت الدّين ( 2 ) يحيى كرد و به هيچگونه ملتفت اين ( 3 ) دو پسر نمىشد و در خلاء و بر سر جمع ايشان را سخنهاى سخت گفتى و ميان پدر و فرزندان اين معنى مادّهء عداوتى شد .
شعر ( 4 )
درخت توت از آن آمد لگدخوار * كه دارد بچهء خود را نگونسار
كسى بر ناربُن كى زد لگد را * كه تاج سر كند فرزند خود را
و بعد از شكستن ( 5 ) اخى جوق به تبريز رفتند و اكابر و اشراف آنجا به استقبال آمدند و اظهار انقياد و مطاوعت نمودند . ( 6 ) بعد از آنكه در تبريز قرار گرفت روز جمعه اوّل خود به بالاى منبر رفت و خطبه خواند و دعاى خليفه گفت و امامت كرد . ناگاه آوازهء لشكر ( 7 ) سلطان اويس از بغداد ( 8 ) برسيد . ( 9 )
امير مبارز الدّين را منجّمان گفته بودند كه تو را از جوانى ترك چهره ، بلند بالا ملالت ( 10 ) عظيم رسد و او معلوم كرد كه اين صفات در سلطان اويس هست ، متوهّم شد و از تبريز بيرون رفت و راه عراق در پيش گرفته تا اصفهان هيچ جا توقّف نكرد و مىگفت در عراق ترتيب لشكرى سنگين كنيم ( 11 ) و بار ديگر بدين مملكت آئيم ( 12 ) و در راه همواره به كنايت تخويف بعضى مىنمود به گرفتن و ميل كشيدن و قتل كردن ، چنان كه فرزندان جازم شدند بر آنكه ايشان را از پدر ملالتى خواهد ( 13 ) رسيد . ( 14 )
در اين سال سنهء تسع و خمسين و سبعمايه جماعت سربداريّه ( 15 ) اميرزاده لطف اللّه را كه حاكم سربداران بود از ميان برداشتند و پهلوان حسن دامغانى كه ساكن باشتين بود
هامش
( 1 ) - ت : فتحنامهها .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - ت : آن .
( 4 ) - ت : بيت .
( 5 ) - ت : شكسته شدن .
( 6 ) - م : نمود .
( 7 ) - م و ل : ندارد .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - م و ل : رسيد .
( 10 ) - ت : ملالتى .
( 11 ) - ت : كنم .
( 12 ) - ت : آيم .
( 13 ) - ت : ندارد .
( 14 ) - ت : رسد .
( 15 ) - ت : سربداران .
( 1 ) جلدوى / جلدو / جولدو : پاداش ، صله ، جايزه ، ( احسن التواريخ ، ص 833 ) .