تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
بفرستاد و ايشان بر عقب تا قريب نخجوان برفتند امّا به كسى نرسيدند . چند روز در آن مواضع به عشرت مشغول شدند ، چون مراجعت نمودند امير مبارز الدّين فرزندان را به سخنهاى نامناسب مىرنجانيد و جلدوى « 1 » لشكر به شاه يحيى داد و در فتح‌نامه‌هائى ( 1 ) كه به اطراف مىفرستاد ذكر بهادرى شاه نصرت الدّين ( 2 ) يحيى كرد و به هيچ‌گونه ملتفت اين ( 3 ) دو پسر نمىشد و در خلاء و بر سر جمع ايشان را سخنهاى سخت گفتى و ميان پدر و فرزندان اين معنى مادّهء عداوتى شد . شعر ( 4 )
درخت توت از آن آمد لگدخوار * كه دارد بچهء خود را نگونسار كسى بر ناربُن كى زد لگد را * كه تاج سر كند فرزند خود را
و بعد از شكستن ( 5 ) اخى جوق به تبريز رفتند و اكابر و اشراف آنجا به استقبال آمدند و اظهار انقياد و مطاوعت نمودند . ( 6 ) بعد از آنكه در تبريز قرار گرفت روز جمعه اوّل خود به بالاى منبر رفت و خطبه خواند و دعاى خليفه گفت و امامت كرد . ناگاه آوازهء لشكر ( 7 ) سلطان اويس از بغداد ( 8 ) برسيد . ( 9 ) امير مبارز الدّين را منجّمان گفته بودند كه تو را از جوانى ترك چهره ، بلند بالا ملالت ( 10 ) عظيم رسد و او معلوم كرد كه اين صفات در سلطان اويس هست ، متوهّم شد و از تبريز بيرون رفت و راه عراق در پيش گرفته تا اصفهان هيچ جا توقّف نكرد و مىگفت در عراق ترتيب لشكرى سنگين كنيم ( 11 ) و بار ديگر بدين مملكت آئيم ( 12 ) و در راه همواره به كنايت تخويف بعضى مىنمود به گرفتن و ميل كشيدن و قتل كردن ، چنان كه فرزندان جازم شدند بر آنكه ايشان را از پدر ملالتى خواهد ( 13 ) رسيد . ( 14 ) در اين سال سنهء تسع و خمسين و سبعمايه جماعت سربداريّه ( 15 ) اميرزاده لطف اللّه را كه حاكم سربداران بود از ميان برداشتند و پهلوان حسن دامغانى كه ساكن باشتين بود
هامش
( 1 ) - ت : فتح‌نامه‌ها . ( 2 ) - ت : ندارد . ( 3 ) - ت : آن . ( 4 ) - ت : بيت . ( 5 ) - ت : شكسته شدن . ( 6 ) - م : نمود . ( 7 ) - م و ل : ندارد . ( 8 ) - ت : ندارد . ( 9 ) - م و ل : رسيد . ( 10 ) - ت : ملالتى . ( 11 ) - ت : كنم . ( 12 ) - ت : آيم . ( 13 ) - ت : ندارد . ( 14 ) - ت : رسد . ( 15 ) - ت : سربداران .
( 1 ) جلدوى / جلدو / جولدو : پاداش ، صله ، جايزه ، ( احسن التواريخ ، ص 833 ) .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 305 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )