مراجعت نموده و بردى بيك را [ 63 - آ ] در آذربايجان گذاشته و او در راه خسته شد و پسر نيز از ( 1 ) عقب او برفت و جانى بيك وفات يافت و پسرش برادران را با اكثر خويشان به قتل آورد و در الوس ايشان فتنه و بلغاق « 1 » است .
امير مبارز الدّين محمّد مظفّر ( 2 ) به سبب اين اخبار عزم ( 3 ) جزم كرد كه به آذربايجان رود و سلطان ( 4 ) اويس آمده بود به تبريز و بازگشته و به بغداد رفته ، امير مبارز الدّين محمّد ده هزار سوار از لشكر فارس و عراق و دو هزار از لرستان و احشام و غيرهم اختيار كرده همچون برق روانهء تبريز شد . چون از جربادقان بگذشت به هر شهر و ولايت كه نزول مىافتاد سرداران و اكابر بيرون مىآمدند و به لشكر مظفّر ملحق مىشد [ ند ] ، چون خبر به اخى جوق رسيد ، كه محمّد مظفّر ( 5 ) مىرسد او نيز لشكرها ساخته گردانيده متوجّه آن طرف شد . چون محمّد مظفّر از سلطانيّه بگذشت او نيز از ( 6 ) تبريز بيرون آمد با قريب سىهزار مرد به حدود ميانه رسيد . هردو لشكر به يكديگر رسيدند .
امير مبارز الدّين شاه كيوان مرتبه ( 7 ) شاه شجاع را بر ميمنه بازداشت و شاه محمود را بر ميسره و خود در قلب بايستاد و شاه يحيى را كه هنوز در سنّ پانزده سالگى زيادت نبود پيش خود ، و چون صفها راست شد فرمود كه هر مردى سه چوبه تير بيندازند چون اين تير ريز « 2 » بكردند ، از قضا تيرى بر علمدار اخى جوق آمد و او هلاك شد و علم ايشان را از جاى ( 8 ) بجنبانيد و دست راست اخى جوق دست چپ امير مبارز الدّين را از جاى برداشته و در عقب قلب افتادند چنان كه امير مبارز الدّين را در ميان گرفته و امير مبارز الدّين با شاه يحيى اگرچه در صغر سنّ بود دادمردى بدادند و لشكر اخى جوق منهزم گشتند و لشكر فارس و عراق آنچه امكان مبارزت باشد به جاى آورند ( 9 ) و اكثر اكابر لشكر اخى جوق ( 10 ) را كشته يا اسير ( 11 ) كردند ( 12 ) امّا اغرق شاه محمود به تاراج رفت . ( 13 )
امير مبارز الدّين بعد از فتح شاه شجاع و شاه محمود را مجموع از عقب هزيمتيان
هامش
( 1 ) - ت : در .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - ت : عزيمت .
( 4 ) - م و ل : « سلطان » ندارد .
( 5 ) - ت : او .
( 6 ) - م و ت : ندارد .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - م و ل : « از جاى » ندارد .
( 9 ) - ت : از « و لشكر فارس . . . » تا اينجا ندارد .
( 10 ) - ت : ايشان .
( 11 ) - ت : گشته .
( 12 ) - ت : شدند .
( 13 ) - ل : از « امكان . . . » تا اينجا ندارد .
( 1 ) بلغاق / بولغاق / بلغاك : شور و آشوب سياسى و اجتماعى است ( لغتنامه ) .
( 2 ) تير ريز : تيرباران ، تير پراندن .