مبارز الدّين محمّد مظفّر ( 1 ) به اصفهان رسيد شاه سلطان با تمامت اكابر و سرداران اصفهان استقبال كردند . امير مبارز الدّين محمّد به اندرون ( 2 ) اصفهان رفت و به دار السّلطنه آنجا نزول فرمود ، چون شاه سلطان آنچه وظيفه خدمتكارى بود به تقديم رسانيد و اصفهان مسخّر كرده بود و مثل امير جمال الدّين شيخ ابو اسحق ( 3 ) كه پادشاه آن ممالك بود گرفته توقّع تربيت و عنايت مىداشت و امير مبارز الدّين به دو التفات نمىنمود و اين ( 4 ) معنى مقدّمهء عداوتى شد ( 5 ) ميان خال و خواهرزاده و با وجود آن ( 6 ) شاه سلطان طوى سنگين كرد و ترتيبى پادشاهانه ساخته بود . امير محمّد مظفّر بعد از آنكه بدان مجلس حاضر شد بىموجب اظهار غضب و رنجش نمود و بفرمود تا آن سفره را غارت كردند و سخنى چند موحش بر زبان راند :
شعر ( 7 )
ز خوى بد آيد همه بدترى * نگر تا سوى خوى بد ننگرى
بيت ( 8 )
مهين دوست هست از جهان خوىخوش * بود خوى بد دشمن كينهكش
مدارا خرد را برادر بود * سبكسر هميشه بر آذر بود ( 9 )
فى الجمله ، اين حركت خنك ( 10 ) نيز موجب عداوت شد . ( 11 ) در اثناء اين حال ايلچى جانى بيك خان مسلمان ( 12 ) از طرف تبريز رسيد با سيصد سوار و مضمون رسالت ايشان آن بود كه پادشاه به تبريز آمد و ملك اشرف ( 13 ) را قتل كرد و ممالك ( 14 ) را مسخّر گردانيد و امير مبارز الدّين محمّد ( 15 ) را به درگاه طلبيده است . امير مبارز الدّين محمّد مظفّر در جواب سخنهاى درشت گفت و اخراجات ايلچيان سيصدگانه ( 16 ) به شاه سلطان رجوع كرد و گفت : از رعايا مستان . و جناب ( 17 ) شاه سلطان از آن به تنگ آمد و محقّ بود ( 18 ) و بدين سبب مادّهء وحشت و عداوت زيادت شد و بعد از آن ايلچيان را با سخنهاى نخوتآميز فتنهانگيز روانهء تبريز گردانيد . پس از چند روز خبر رسيد كه جانى بيك خان
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - ت : تا به درون .
( 3 ) - ت : امير شيخ .
( 4 ) - ت : آن .
( 5 ) - م و ل : بود .
( 6 ) - م و ل : اين .
( 7 ) - ت : بيت .
( 8 ) - م و ل : ندارد .
( 9 ) - ت : خرد بر سر دانش افسر بود .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 11 ) - ل : ندارد .
( 12 ) - ت : ندارد .
( 13 ) - م و ل : اشرف خر .
( 14 ) - ت : مملكت .
( 15 ) - م و ل : ندارد .
( 16 ) - ت : ندارد .
( 17 ) - ت : ندارد .
( 18 ) - ت : ندارد .