تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
استمالت داد بعد از آن اشرف را ( 1 ) پيش پادشاه بردند ، پادشاه با او خطاب كرد كه اين مملكت را چرا خراب كردى در جواب گفت كه نوكران خراب كردند و سخن من نشنيدند . پادشاه از اوجان كوچ كرد و به ولايت هشترود رفت ( 2 ) و در آن سال آن ولايت را ( 3 ) زراعت بسيار كرده بودند لشكرى بدان عظمت دوبار بر آنجا عبور كرد كه يك خوشه شكسته نشد و از اينجا نتيجهء عدل و ظلم را تصوّر مىتوان كرد . چنان كه شيخ ماراست ( 4 ) : شعر
ظالم برفت و قاعدهء زشت ( 5 ) ازو بماند * عادل برفت و نام نكو يادگار كرد
پادشاه مىخواست كه ملك اشرف ( 6 ) را قصد نكند و به مملكت خود برد كاووس و محيى الدّين بردعى مبالغه كردند و گفتند مادام كه او زنده است مردم آن ( 7 ) مملكت از او ايمن نباشند و فتنه و آشوب خيزد . پادشاه را معقول آمد ، فرمود كه شما دانيد . ايشان پروانه بدان جماعت كه او را محافظت مىنمودند رسانيدند تا او را قصد كنند . در راه او را از اسب فرو ( 8 ) كشيدند و شمشيرى بر ( 9 ) پهلوى او فرو بردند چنان كه سر شمشير از جانب ديگر بيرون آمد ، سر او را به تبريز آوردند و در ميدان بر در مسجد مراغيان بياويختند . اهل تبريز شاديها كردند و چيز بسيار بدان كسان دادند و چنين گفته‌اند : شعر
ديدى كه چه كرد اشرف خر * او مظلمه برد و جانى بيك زر ( 10 )
و پادشاه جانى بيك با ده هزار سوار به تبريز آمد و در دولتخانه نزول كرد و يك شب در تبريز بود بامداد به مسجد خواجه عليشاه رفت و نماز گزارد و اين ( 11 ) امرا و لشكريان كه با او آمده ( 12 ) بودند همه در ميان راهها و رودخانه‌ها نزول كردند و بر در خانهء هيچ مسلمان نرفتند . پادشاه متوجّه اوجان شد و چون انحرافى در مزاج داشت پسر خود بردى بيك خان را با پنجاه هزار سوار ( 13 ) آنجا مقرّر كرد و دختر ملك اشرف ، سلطان بخت و پسر او
هامش
( 1 ) - ت : « اشرف را » ندارد . ( 2 ) - ت : و تا نزديك كوتنو ( ؟ ) رسيد و از آنجا مراجعت كرد و در هشترود . ( 3 ) - ت : « آن ولايت را » ندارد . ( 4 ) - ت : چنان كه شاعر گفته است . ( 5 ) - ت : ظلم . ( 6 ) - م و ل : اشرف خر . ( 7 ) - م و ل : اين . ( 8 ) - ت : به زير . ( 9 ) - م و ل : به . ( 10 ) - م : در حاشيه ، ت : ندارد . ( 11 ) - ت : ندارد . ( 12 ) - ت : ندارد . ( 13 ) - مرد .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 295 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )