خواجه شكر و خربندگان و شتربانان ، در اين حالت مردم مرند دست به غارت خزاين دراز كردند و خاتونان نيز تفرقه شدند .
ملك اشرف چون آن حال بديد به طرف خوى روانه شد خانههاى شيخ محمّد بالغچى در صحراى خوى بود ، چون از حال ملك اشرف خبردار ( 1 ) شد ( 2 ) استقبال كرد و او را در خانهء خود فرود آورد و كسان پيش پادشاه جانى بيك فرستاده اخبار كرد . پادشاه جانى بيك ( 3 ) امير بياض را فرستاد كه ملك ( 4 ) اشرف را بياورد و خواجه محمود ديوان ( 5 ) در شهر آمد و با امير بياض به خانه ( 6 ) ملك اشرف ( 7 ) رفتند . جمعى مردم جمرى ( 8 ) « 1 » از آن خانهها بيرون آمدند ، يكى را از آن جمريان بكشتند و باقى بترسيدند ( 9 ) و بيرون رفتند ( 10 ) و متفرّق گشتند ( 11 ) . امير بياض و خواجه محمود ديوان ( 12 ) خانههاى او را تفحّص كردند ، چيزى نيافتند . امير بياض به جانب خوى رفت و خواجه محمود به شهر آمد و اصحاب و بيتكچيان را طلب كرد و تفحّص اموال و متروكات او كرد . هركس از بيتكچيان كه به مهمّى ( 13 ) منسوب بودند نسخه بنوشتند . مال بقايا و گوسفندى چند و مرغ كه در ديهها داده بودند از بهر فربه كردن و نتاج ( 14 ) « 2 » و جفتى چند عوامل ( 15 ) جهت زراعت كه در مملكت ( 16 ) قائم بود همه با تخم و ريع ( 17 ) در وجه نهادند . خبر رسيد كه در مرند از جواهر چيزى يافتهاند . خواجه محمود ديوان همه سپاهيان و نوكران آنجايى را با نوكران خود بفرستاد و چيزى چند در مرند از مردم بستانيدند ( 18 ) و امير بياض به خوى رفت و ملك ( 19 ) اشرف ( 20 ) را بياورد . چون به تبريز رسيد در كوچهها مردم از بامها خاكستر بر سر او مىريختند و بىحرمتى هرچه تمامتر مىكردند . او را به خانهء خاند ( 21 )
بيكى والدهء خواجه شيخ كججى بردند و امير كاووس شروانى آنجا بود با مولا محيى الدّين بردعى ، ملك اشرف دست كاووس را بوسه كرد و تضرّع و زارى مىنمود . امير كاووس او را ( 22 )
هامش
( 1 ) - ت : خبر .
( 2 ) - ت : يافت .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - م و ل : ندارد .
( 5 ) - ت : ديوان .
( 6 ) - ت : خانههاى .
( 7 ) - م و ل : ملك خر .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - ت : ندارد .
( 10 ) - م و ل : ندارد .
( 11 ) - ت : شدند .
( 12 ) - ت : ندارد .
( 13 ) - ت : ندارد .
( 14 ) - ت : نتايج .
( 15 ) - ت : ندارد .
( 16 ) - ت : ولايت .
( 17 ) - ت : زرع .
( 18 ) - م و ل : بستاندند .
( 19 ) - م و ل : ندارد .
( 20 ) - م و ل : اشرف خر .
( 21 ) - ت : جانى .
( 22 ) - م و ل : « او را » ندارد .
( 1 ) جمرى : مردم بازارى و كماصل و جلف و گدا را گويند ( نفيسى ) .
( 2 ) نتاج : زادن و بچه آوردن ( دهخدا ) .