كردند ( 1 ) مراتع خصيب « 1 » و مرابع « 2 » عصيب ( 2 ) « 3 » مشاهده كرده ابواب عيش هنى « 4 » را به سرانگشت فراغت برگشادند و اسباب نشاط و كامرانى و ( 3 ) خرّمى را به ذرايع رفاعت « 5 » مستحكم گردانيدند و بر تعاقب ادوار نتايج و توالد و تناسل آن گروه دست به هم داده كثرت اولاد و احفاد ايشان منشعب و متشابك گشت .
در ايّام سلاطين مغول كسى از ايشان مالى و لشكرى زيادت ( 4 ) نمىطلبيد ، به قوّت شدند و بعد از وفات سلطان سعيد ابو سعيد - انار اللّه برهانه - ايّام هرجومرج بود هيچ يك را پرواى ديگرى نه ، گرمسير و سردسير كرمان قشلاق و ييلاق ايشان بود ، مرفّه و آسوده روزگار گذرانيدند تا در شهور سنهء اثنى و اربعين و سبعمايه ، امير مبارز الدّين محمّد مظفّر ارجاء « 6 » و انحاء ( 5 ) مملكت كرمان به تصرّف گرفت ، چنانچه ذكر آن گذشته است . امراء اوغانى و جرمايى به شرف دستبوس استسعاد يافتند و ميان ايشان قاعدهء دوستى ممهّد شد و به شرف مواصلت و مزاوجت مخصوص شدند و به عزّ قرابت و خويشى امتياز يافتند . ( 6 ) بعد از آن به هر وقت آفتاب دولت خود را به ابر عصيان مىپوشانيدند ( 7 ) چنانچه جمل و تفاصيل آن از فصول گذشته معلوم شده چون در سنهء اربع و خمسين و سبعمايه ، ممالك كرمان برّا و بحرا در سايهء اهتمام شاه شجاع آمد ، و از آفتاب اقبالش نواحى و اصقاع « 7 » آن ديار منوّر شد سوابغ « 8 » انعام دربارهء ايشان مضاعف گردانيد و ادرار فيض عاطفت زيادت از معهود ارزانى داشت و چون از شيراز عزيمت كرمان فرمود امراء اوغانى و جرمايى به تمام ( 8 ) در سايهء لواى ميمونش به كرمان آمده هريك به مقام امن و استقامت و مجال جمعيّت و سلامت آسايش گرفته از جانبين بر يكديگر اعتماد نمودند بر آن جازم بودند كه بعد از اين خلافى بر ضمير ايشان گذر نيابد ، ( 9 ) امّا :
هامش
( 1 ) - م و ل : « چون بدان خطه نزول كردند » ندارد .
( 2 ) - م و ت : عسيب .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - م و ل : ندارد .
( 5 ) - ل : انجا .
( 6 ) - ت : يافت .
( 7 ) - ت : مىپوشيد .
( 8 ) - ت : تام .
( 9 ) - ت : نيايد .
( 1 ) خصيب : سرسبز و پر حاصل ( آنندراج ) .
( 2 ) مرابع : منزلها و مكانها ( منتهى الارب ) .
( 3 ) عصيب : سخت ( غياث ) .
( 4 ) هنى : خوشگوار و گوارنده ( لغتنامه ) .
( 5 ) رفاعت : بلندآوازى ( نفيسى ) .
( 6 ) ارجاء : نواحى ( لغتنامه ) .
( 7 ) اصقاع : نواحى و اطراف ( منتهى الارب ) .
( 8 ) سوابغ : ج ، سابغة ، فراخ ، فراوان ( غياث ) .