به دهليز سراى خود درآيد ، يكى از فداييان قصد او داشت و در پس در پنهان شده بود و خنجرى تيز در دست گرفته ، چون خواجه يحيى از او بگذشت برجست و بر پس استر او نشست و خنجر به ( 1 ) پهلوى او فرو برد . ( 2 ) خواجه يحيى هم در آن گرمى دست از پس كرده او را بگرفت و هردو از استر بيفتادند و قاتل ( 3 ) خود را زخمى زد چنان كه هردو بر جاى سرد شدند و اين حال در رمضان سنهء ستّ و خمسين و سبعمايه بود .
شعر ( 4 )
كشتى تو و كشتند ترا و آنكه ترا كشت * هم كشته شد از گردش ايّام سرانجام
بردى تو و بردند ترا و آنكه ترا برد * بردند ازو حاصل ايّام به ناكام « 1 »
بعد از قتل ( 5 ) خواجه يحيى خواهرزادهء او خواجه ظهير كراوى در ميان طايفهء سربداريّه ( 6 ) حاكم شد ، و مدّت حكومت او چهل روز بود . او را نيز از ميان برداشتند و پهلوان حيدر قصّاب حاكم شد و مدّت حكومت پهلوان حيدر چهار ماه بود . بعد از آن لطف اللّه بن امير مسعود كه او را ميرزا مىخواندند ( 7 ) در اوايل شهور سنهء سبع و خمسين و سبعمايه هجريّهء نبويّهء مصطفويّهء - صلواة اللّه عليه و آله - حاكم سربداران شد . ( 8 )
هامش
( 1 ) - ت : بر .
( 2 ) - ت : زد .
( 3 ) - ت : كشنده .
( 4 ) - ت : بيت .
( 5 ) - ت : كشته شدن .
( 6 ) - ت : سربداران .
( 7 ) - ت : مىخوانند .
( 8 ) - م و ل : « حاكم سربداران شد » ندارد .
( 1 ) اين بيت در مطلع نيست .