شعر ( 1 )
ز عكس سر تيغ و برق سنان * سر از راه مىرفت و دست از عنان
تا با مرحلهء خان صاين كه پنج فرسنگى شيراز است پيش آمد . روز ديگر هردو لشكر بر كمّيّت و كيفيّت يكديگر وقوف يافتند . امير شيخ تدبير صواب در فرار ديد بىآنكه يك روى جنگ كردندى پشت بدادند و بىآنكه شمشيرى بركشيدندى سپر بينداختند و عنان عزيمت به صوب هزيمت معطوف گردانيد . روز ديگر رايات همايون مبارزى حوالى حومهء شيراز را مركب ( 2 ) اقبال گردانيد بعد از چند روز كه لشكر مبارزى در تضييق دواير حصار اجتهاد نمودند و ابواب مداخل و مخارج برايشان فروبست در شهر جمعيّتى ساخته ( 3 ) و چندانكه ممكن بود از سوار و پياده جمع كردند و به مقام و مقاومت بيرون آمد . ( 4 ) آن روز از بام تا شام نايرهء جدال مشتعل بود و از صباح تا رواح باران فتنه مىباريد ، تا بدان دم كه شفق از خون كشته چون مژهء عشاق دامن در خوناب كشيده و ابر از فوّارهء دماء مانند ( 5 ) چشم مهجوران خون باريد . چند نوبت ايشان را به اندرون دروازه به هزيمت مىبردند و باز جمعى ديگر از كوشش آسوده به مقاومت بيرون مىآمدند ، تا وقتى كه آفتاب از نظارهء كارزار ملول گشته به حجرهء مغرب شتافت زمانى به روشنايى مشاعل همچنان آتش جنگ فرو نمىنشست و گرد ناوردگاه نور چشمهء ماه مىبوسيد .
نظم
چو زلف شب از حلقهء عنبرى * سمن ريخت بر طاق نيلوفرى
شه و لشكر از جنگ و فرسودگى * رسيدند لختى به آسودگى
ذكر بيرون آمدن مجد الدّين سربندى پيش امير مبارز الدّين و تربيت يافتن و باز ياغى شدن [ 54 - آ ]
در اثناء اين ايّام مجد الدّين سربندى از شهر بيرون آمد و غبار موكب ميمون مبارزى را ذرور « 1 » ديدهء اقبال گردانيد و سلوك جادّهء مطاوعت پاى در خطّهء كامرانى
هامش
( 1 ) - ت : بيت .
( 2 ) - ت : مركز .
( 3 ) - م : ساختند .
( 4 ) - م : آمدند .
( 5 ) - م : چون .
( 1 ) ذرور : دواى خشك سوده يا كوفته پراكندنى و پاشيدنى در چشم ( لغتنامه ) .