عضدى ( 1 ) را به رسالت به جانب امير مبارز الدّين روانه سازند ( 2 ) تا او در ميانه ساعى گشته طريقهء صلح پيدا سازد . چون مولانا عضد الدّين به سيرجان رسيد شاه مظفّر نيز از يزد برسيد و به اتّفاق متوجّه حضرت مبارزى گشته به صحراى ارزومه ( 3 ) و دشت بر « 1 » به موكب همايون رسيد . مولانا عضد الدّين را ترحيب و اكرام بسيار كرد و مبلغ پنجاه هزار دينار به رسم اقامت و ده هزار دينار جهت ملازمان اطلاق فرمود ، و حضرت شاه شجاع ، شرح مفصّل ابن الحاجب پيش او خواندن آغاز كرد و از بندگى مولانا به انواع علوم ( 4 ) مستفيد شد . بعد از آن مولانا مقدّمات اصلاح را تمهيد نموده ، قواعد مصافات را آغاز نهاد و گفت امير جمال الدّين شيخ ابو اسحق در مقام اخلاص ايستاده و مشارب دوستى و صفا را مشرع امانى خويش ساخته ، اوامر مطاع را به مسامع قبول اصغا خواهد كرد .
امير مبارز الدّين در جواب فرمود كه هشت كرّت انتقاض عهود از او محسوس گشته بر قول او به هيچ وجه اعتماد نمانده ، من بعد پيغام ما برگزارش حسام مقصور و رسالت و سفارت به سهام محصور است . جناب مولوى چندانكه مبالغه نمود ديد كه به جائى نمىرسد چاره جز مراجعت نمىدانست و امير مبارز الدّين از راه فرك « 2 » و طارم ( 5 ) « 3 » روان گشت و مولانا عضد الدّين نيز از راه نيريز ( 6 ) عزيمت شبانكاره فرمود . بعد از آن چون رايات مبارزى بدان حدود رسيد به اقامت مراسم مهماندارى جهد مستطاع مبذول داشته ، امير مبارز الدّين را به سراى خود فرود آورد و انواع خدمات به تقديم رسانيد و امير مبارز الدّين سه روز آنجا توقّف فرموده بعد از آن توجّه به دار الملك شيراز نمود و در اوايل ( 7 ) صفر اربع و خمسين و سبعمايه به نواحى فارس رسيد . امير شيخ كمند دعوت انداخته ( 8 ) هركجا لشكرى بود ( 9 ) به خود كشيد و به اسباب خوف و رجا هر كجا خيال مددى داشت جمع كرد با گروهى ( 10 ) كه روى زمين از كثرت ايشان چون دل عاشق تنگ شد و صحن هامون از وفور عدد ايشان به ستوه آمد .
هامش
( 1 ) - ت : مولانا عضد الدّين .
( 2 ) - ت : كنند .
( 3 ) - ت : آرزونه .
( 4 ) - ت : فوايد علمى .
( 5 ) - ل : ملازم .
( 6 ) - ل : نيزار .
( 7 ) - ت : اول .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - ت : تصوّر لشكرى مىكرد .
( 10 ) - م و ل : تا مددى .
( 1 ) دشت بر : دهى از دهستان ازوئيه بخش بافت است ( فرهنگ آباديها ) .
( 2 ) مطلع : « فرگ » ، ص 260 . فرك : از محالات بلوك خمسهء فارس حدّ شمالى نيريز ( فرهنگ جغرافيايى ) .
( 3 ) طارم : ناحيهء ميان مشرق و جنوب فرك .