امير مبارز الدّين محمّد ( 1 ) مظفّر چون از وصول ايشان شعور يافت با عساكر خويش گروهى كه از صدمهء قهرشان دم صبح در سينهء شام شكستى و از نهيب تيغشان خنجر آفتاب در نيام ظلام پنهان شدى به طرف رفسنجان كه سر راه ايشان بود نهضت كرد و در رودان رفسنجان « 1 » به استنجاد « 2 » لشكر اطراف مثال فرمود . جملهء امرا و لشكريان اوغانى و جرمايى را احضار فرموده در ظلّ عاطفت جاى داد و آمر و مأمور و كوچك و بزرگ را فراخور حال خويش تشريفات و انعامات ارزانى داشته فرمود كه چون درياى معركه گردابى است كه از نفوس كرام ( 2 ) موج زند و دايرهء قتال آسيايى است كه بر خون عزيزان گردد شرط آن است كه آينهء خاطر را از غبار تغييرات پاك كنند و موارد ضماير را از كدورات دعاوى صافى گردانند تا از تأثير اجتماع ارواح تباشير « 3 » نجاح ظاهر گردد و به حكم اتّفاق هم صبح سعادت و اقبال از مهبّ فيض و نصر حضرت ذو الجلال ( 3 ) دميدن گيرد .
شعر ( 4 )
گرانمايگان سپه ( 5 ) را بخواند * گرامى كنان هر يكى را نشاند
بدان انجمن كارداران دهر ( 6 ) * ز فرهنگ شه برگرفتند بهر ( 7 )
خلاصهء سخن آن بود كه در جنگ اوغانان به موضع خاوون « 4 » چنانچه ذكر آن گذشته است قرب هفتصد هشتصد كس از سپاه مبارزى به قتل رسيده بودند و در يزد و كرمان [ 51 - ب ] و ساير مواضع به حكم قصاص از اوغانيان و جرماييان كمابيش آن مقدار به تيغ انتقام گذشته از طرفين داعيهء كينهجويى از خاطر بيرون بايد كرد و از جانبين دعوى خون و طلب انتقام را فراموش كرد . تمامت لشكريان ( 8 ) زبان ضراعت برگشادند و روى ابتهال « 5 » بر زمين ماليده گفتند :
هامش
( 1 ) - ت : « محمّد » ندارد .
( 2 ) - ت : نقوش كرام .
( 3 ) - ت : از « اقبال . . . » تا اينجا ندارد .
( 4 ) - ت : نظم .
( 5 ) - م و ل : سبه .
( 6 ) - ت : شدند انجمن آن دليران دهر .
( 7 ) - ل : بحر .
( 8 ) - ت : لشكر .
( 1 ) رودان رفسنجان : بين انار و بهرامآباد است ( فرهنگ آباديها ، تاريخ آل مظفر ، ج / 1 ، ص 282 ) .
( 2 ) استنجاد : يارى خواستن ، استعانت ( آنندراج ) .
( 3 ) تباشير : مژده ( لغتنامه ) .
( 4 ) مطلع : « خارون » ص 253 ، روضة الصفا : « خاون » ، ج / 4 ، ص 482 .
( 5 ) ابتهال : زارى ( لغتنامه ) .