حال پيش خواجه عبد الحىّ مىفرستادند . خواجه عبد الحىّ چون آن شفقتهاى ( 1 ) بىمبالغه مىشنود باور مىكرد و به كيا اسمعيل باز ( 2 ) مىنمود و شادمانى مىكرد و همه روز به شراب خوردن و عشرت مشغول بود . بعد از مدّتى ملك اشرف مكتوبى به خط مغولى به دو نبشت با استمالتى هرچه تمامتر ؛ و بحرى فرّاش را كه يكى از مقرّبان ملك اشرف بود پيش او فرستاد ، و در آن مكتوب ذكر كرده كه تا او رفته است احوال مملكت و نوكران ما بغايت نامضبوط گشته است ( 3 ) مىبايد كه در صحبت مهتر بحرى متوجّه شود . چون مهتر بحرى مكتوب به ( 4 ) خواجه عبد الحىّ رسانيد بغايت شاد شد و مهتر بحرى را رعايت تمام كرد و عزم آمدن كرد . كيا اسمعيل او را نصيحت نمود و گفت : بر ملك اشرف اعتماد نيست مرو كه او تو را از پيش من نمىتواند برد ، نصيحت قبول نكرد و در صحبت مهتر بحرى متوجّه شد به تصوّر آنكه وزير خواهد شد و فرزندان و متعلّقان او خرّم شوند . ( 5 ) چون به تبريز نزديك رسيد مهتر بحرى پيش آمد و اخبار كرد . ملك اشرف فرمود كه او را به خانهء خود فرود آور و بگوى كه امير آسايش كرده است فردا تو را طلب دارد ( 6 ) و تربيت فرمايد ( 7 ) و وزارت دهد . چون او را به خانه خود برد خانه را مزيّن ( 8 ) و مرتّب ( 9 ) كرده بود و جامه خوابهاى خوب انداخته ، خواجه عبد الحىّ درآمد و بنشست و بزرگانه بر بالش تكيه كرد ؛ و ملك اشرف ظالم ( 10 ) در شب بيامد و از بام خانه احتياط كرد .
او را ديد بربالش تكيه كرده جنابش بزرگانه ، فرمود كه او را به قلعهء النجق « 1 » برند . مهتر بيامد و گفت : امير مىفرمايد كه تو را چند روزى جهت مصلحتى چند به قلعهء النجق مىبايد رفت و فى الحال ( 11 ) پوستين از دوش او بكشيد و كولى « 2 » بياورد و در وى
هامش
( 1 ) - م و ل : سعىها .
( 2 ) - م و ل : ندارد .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ل : از « و در آن مكتوب . . . » تا اينجا ندارد .
( 5 ) - م و ل : شدند .
( 6 ) - م و ل : خواهد كرد .
( 7 ) - م و ل : فرمود .
( 8 ) - م و ل : ندارد .
( 9 ) - ت : ندارد .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 11 ) - م و ل : در حال .
( 1 ) النجق : به قول حمد اللّه مستوفى قلعهء محكمى بود از توابع نخجوان ، نزهة القلوب ص 102 ، مجمل فصيحى ، ص 298 .
( 2 ) كول : نوعى از پوستين است كه آن را از پوست گوسفند بزرگ دوزند و درزهاى آن را تسمهدوزى كنند . ( برهان ) .