چون امير قزاغن « 1 » پادشاه بيان قلى ( 1 ) را كه از احفاد چغتاى خان بود بر سرير سلطنت اجلاس كرد امرا و لشكريان را يك جهتى زيادت شد و پادشاه بيان قلى را به حكم آنكه قضيّهء دانشمندچه او را پيش افتاده شده بود ضرورتا با ( 2 ) مزاج زمانه در ساخت و بر بساط مملكت نردى نديمانه با امير قزاغن مىباخت و به يمن اتّفاق ايشان قواعد ملك و ملّت به مثابهئى مستحكم شد كه آبشخور گرگ در گله ميش و گريزگاه عوان كلبهء درويش گشت و نام ظلم و نشان ستم به تمامى از روى روزگار سترده شد . از وضيع و شريف و غريب و مقيم و بزرگ و كوچك و خاصّ و عامّ و ترك و تازيك هيچكس را در بلادى كه تعلّق بديشان داشت غبار شكايت از گردش روزگار در دل نماند ( 3 ) ، چنانچه حكايت نوشروان بر طاق نسيان نهادند و در روزگار دولت او در آن ممالك هيچ امير و وزير و عامل و گريز غير از عشر به جنس و قپچور رسمى به هيچ اسم و رسم يك دينار از هيچ آفريده نتوانست گرفت و مسافران را به مثل ( 4 ) اگر در كنام شير و مقام پلنگ عبور و نزول واقع شدى از مأمن و مسكن خود آسودهتر قرار گرفتندى و به غير از باد هيچ مخلوقى را بر در خلق خداى ممرّ نبودى . چون امور ملك مضبوط و قواعد سلطنت مستحكم گشت ييلاق ( 5 ) در طخارستان كه به قتلان و شهر مونك ( 6 ) « 2 » موسوم است تعيين كرد و قشلاق در سراى سالى كه در ساحل جيحون واقع است معيّن فرمود و بعد از آنكه يورشى ( 7 ) و شكارى بزرگ نبودى اوقات شبان روز پنج قسمت كرده بود ؛ از مطلع طليعهء صبح صادق تا طلوع آفتاب به طاعت و عبادت گذرانيدندى و از چاشت تا پيشين در محكمهء مظالم نشستى و بعد از آن تا آخر روز به جانور پرانيدن و يوز دوانيدن تشحيذ خاطر فرمودى ( 8 ) و از شام تا دو خفتن در حرمهاى خود با پوشيدهرويان [ 45 - ب ] خلوت داشتى و بعد از آن به خوابگاه مبارك رفته به استراحت مشغول گشتى و در زمان دولت او ، يسر « 3 » و خصب به مرتبهئى بود ( 9 ) كه گوسفندى فربه به دينارى و اجناس به
هامش
( 1 ) - ت : بايان قلى .
( 2 ) - ت : به .
( 3 ) - ت : نيامد .
( 4 ) - ت : « مسافران را به مثل » ندارد .
( 5 ) - م و ت : يايلاق .
( 6 ) - م : مونك .
( 7 ) - م و ل : يروشى .
( 8 ) - ت : مشغول بودى .
( 9 ) - ت : ندارد .
( 1 ) مطلع : « غزغن » ، ص 232 .
( 2 ) در پاورقى مطلع ، ص 232 آمده است شهر مومك . ظاهرا بايد نام اين شهر مونكث باشد يا منونكرت .
در ظفرنامه چاپ كلكته مونك آمده و در چاپ تهران مونك ، ص 29 .
( 3 ) يسر : راحتى ( غياث ) .