مسخره از آن خود به كنار دجله رفته بود و از آن طرف آب جمعى از سپاه بغداد با ايشان همسخن شدند يكى گفت : اى ظالمان ما آذربايجان همچون بهشت را به شما گذاشته اينجا آمدهايم و بغداد خراب را آبادان كرديم و نشستيم از ما چه مىخواهيد ؟
نديم امير ملك احمد در جواب گفت : ما در روم بوديم و خرابى مىكرديم شنيديم كه آذربايجان آبادان است آمديم تا شما را از اين ناحيت بيرون كنيم و خراب گردانيم . ( 1 ) ايشان در اين سخن بودند كه پنج سوار مجهول از بغداد بيرون آمدند و لاچين غلام ملك اشرف بر در دروازه ايستاده بود ، بر او زدند و او را هزيمت كردند وهمى و رعبى در دل لشكر امير ظالم ( 2 ) ملك اشرف افتاد ؛ بىموجبى و جنگى روى به هزيمت آوردند . ( 3 ) امراى بغداد چون آنحال بديدند از شهر بيرون آمدند و مىخواستند كه در عقب هزيمتيان بروند . دلشاد خاتون مانع شد و از نوكران ملك اشرف هركس كه به جانب بغداد رفت رعايت كردند ( 4 ) اهل بغداد را فتحى به آسانى ميسّر شد چون ملك اشتر و امرا به ملك اشرف رسيدند مراجعت نموده به تبريز آمد و مملكت آذربايجان و عراق عجم و ارّان و موغان و بعضى از گرجستان ( 5 ) و كردستان و تراكمه بر امراى خود قسمت كرد و مواجب و مرسوم مقرّر گردانيد و از اهل قلم قاضى شمس الدّين و خواجه غياث الدّين كرمانى و خواجه غياث الدّين شكرلب و خواجه سلطانشاه سراوى و سيّد جهرمى و سيّد علاء الدّين ملازم بودند و وزير خواجه عبد الحىّ و اختيار كلّى در دست او بود و مولانا ابو بكر خاصّه ملك اشرف و خزانه در دست او مملكت ملك اشرف استقامتى گرفت و از هيچ طرف او را معارضى نبود .
امّا امير ( 6 ) ملك اشرف مردى بغايت متوهّم مزاج بود در هر مدّتى از امراى خود يكى را مىگرفت ( 7 ) و خانه و اسباب و چهارپايان او را تصرّف مىكرد ( 8 ) و به جاى او ديگرى را امارت مىداد ( 9 ) و از خزاين بسيار جواهر و زر سرخ و سفيد و اجناس حاصل كرد ، هفده خزانه داشت و هرجا در مملكت خود معلوم كردى كه كسى مالى دارد به بهانهئى او را مجرم كردى و تهمتى بر وى نهادى و مال او را بستدى و او را قصد كردى تا به قلعهئى مقيّد گردانيدى . در آخر اين سال به قراباغ رفت و خواجه عبد الحىّ وزير را با اميرى چند به جانب شروان فرستاد و كاووس و كيقباد را قوّت مقاومت ايشان نبود و
هامش
( 1 ) - ت : كنيم .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - م : نهاد .
( 4 ) - ت : مىكرد .
( 5 ) - ل : تركستان .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ت : بگرفتى .
( 8 ) - ت : كردى .
( 9 ) - ت : دادى .