مصراع ( 1 )
شيرى كه اسير سگ شود هم ز قضاست
در دولت از ( 2 ) ديرباز فرود و فراز بود و در كار مقبلان افتان و خيزان پيدا شود . در اين سال سنهء سبع و اربعين و سبعمايه در تبريز وبائى عظيم بود و ظلم ملك اشرف بغايت رسيد و بيشتر مردم جلاى وطن كردند .
ملك اشرف از ترس و با از شهر بيرون رفت و در حدود اهر بود تا زمستان شد به قراباغ مىرفت و مىخواست كه به طرف شروان رود كاووس لشكرها مرتّب كرد و كنار آب را بگرفت امير ملك اشرف چون معلوم كرد با ايشان به مهادنة « 1 » صلحى كرد .
شخصى بود در ميان سربداران از قريهء باشتين كه او را كلو اسفنديار مىگفتند .
مردى اخى صفت بود و چند جوان جلد بهادر تريبهء او بودند اتباع او با يكديگر اتّفاق كردند و امير محمّد آتيمور كه فى الحقيقه ( 3 ) بعد از امير وجيه الدّين ( 4 ) مسعود سربدار حاكم طايفهء سربداريّه ( 5 ) گشته بود ( 6 ) بكشتند .
در جمادى الاوّل سنة المذكور ( 7 ) چون كلو اسفنديار ( 8 ) ، امير محمّد را به قتل آورد جماعت سربداران و كسان امير وجيه الدّين مسعود با او مخالفت كردند و او را در حكومت سربداران كارى متمشّى « 2 » نشد . كسان امير محمّد آتيمور پيش امير شمس الدّين باشتينى رفتند و او را به سردارى قبول كردند و كلو اسفنديار را از ميان برداشت . در شوّال همين سال و مدّت حكومت كلو اسفنديار سه ماه و كسرى بود .
بعد از آن امير شمس الدّين باشتينى ( 9 ) حاكم شد او را بخلى بر مزاج نامبارك ( 10 ) مستولى بود با طايفهء سربداران در باب مرسوم مضايقتى بنياد نهاد و سربداران بدين سبب از او متنفّر شدند و پسرش خواجه على شمس الدّين ايشان را وعده مىداد كه چون ارتفاعات برسد مواجب شما به واجبى برسانيم . چون وقت ميعاد برسيد امير شمس الدّين
هامش
( 1 ) - م و ل : ندارد .
( 2 ) - م و ل : ندارد .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : سربداران .
( 6 ) - م و ل : او بود .
( 7 ) - ت : سنهء سبع و اربعين و سبعمايه .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - م و ل : ندارد .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 1 ) مهادنة : آشتى كردن و صلح نمودن باهم ( آنندراج ) .
( 2 ) متمشّى : سرانجام يافته ( لغتنامه ) .