ذكر حكومت و سردارى ( 1 ) امير وجيه الدّين مسعود سربدار در سبزوار [ 18 - ب ]
امير وجيه الدّين مسعود مردى شجاع و دلير بود ، در مقام تهوّر و غرور جوشن بىباكى پوشيده مانند سيلى كوه كن ( 2 ) كه از فراز و نشيب نينديشد و در اقدام بر قتل و سفك « 1 » از حكم پادشاه و امير نپرهيزد و چون برادر را به قتل آورد و حكومت سربداريّه بر او قرار گرفت با خود انديشيد كه سندى بايد كه قضيّهء حكومت را بدان استحكامى دهد ؛ خاطرش برآن قرار گرفت كه شيخ حسن جورى را كه خليفهء شيخ خليفه بود و مريدان و معتقدان او در آن ولايت بسيار ( 3 ) و امير مسعود نيز به خود دعوت ( 4 ) و دعوى ارادت او مىكرد از بند بيرون آورد و او را مقتدا ساخته خود به ( 5 ) لشكركشى قيام نمايد ( 6 ) ، با چند سوار جلد مسلّح ( 7 ) متوجّه حصار يازر شد و شيخ حسن ( 8 ) را بيرون آورد و صورت حال به دو باز نمود . گفت : اين امر قبول مىبايد كرد و در ابتدا جناب شيخ حسن تعلّلى مىنمود . امير وجيه الدّين گفت : قضيّه بدينجا رسيده است كه اگر اين ( 9 ) امر قبول كنى و اگر نكنى جمعى كه حالا منازع مايند اگر به دست ايشان افتيم نه تو را زنده مىگذارند و نه مرا ، و شيخ حسن نيز به رغبت خاطر مايل اين معنى بود ، با امير وجيه الدّين مسعود موافقت نموده اظهار دعوت مذهب خود كرد و به ضبط ملك مشغول گشته ( 10 ) به سبزوار آمدند .
جماعت مريدان شيخ حسن كه ايشان را شيخيان و درويشان و كوركان ( 11 ) نيز خوانند در سرّ ( 12 ) سر از گريبان عصيان برآورده بودند و به خفيه آستين نقض پيمان و هدم بنيان رعيّتى و اذعان باز ماليده و مدّتهاى مديد انتظار فرصت آن روز برده به يك بار از گوشهها بيرون آمدند و مردم از اطراف و جوانب روى بديشان نهادند ، هرروز آثار
هامش
( 1 ) - م و ت : ندارد .
( 2 ) - ت و ل : پيل كوه .
( 3 ) - ت : بسيارند .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - م : ندارد .
( 6 ) - م و ل : « لشكركشى مىكرد خود » .
( 7 ) - م و ل : « جلد مسلح » ندارد .
( 8 ) - م و ل : جنابش .
( 9 ) - ت : آن .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 11 ) - ت : كولكان .
( 12 ) - ت : سبزوار .
( 1 ) سفك : خون ريختن ( تاج المصادر ) .