خواجه علاء الدّين هندو را در عقد نكاح ( 1 ) خود آورد ، آن دختر از اين معنى خبردار گشت از سبزوار فرار نمود ، امير عبد الرّزّاق برادر خود را امير وجيه الدّين مسعود را بر عقب ايشان بفرستاد كه البتّه ايشان را بازگرداند . چون امير وجيه الدّين مسعود چند فرسخ راه قطع كرده بديشان رسيد و ايشان را خواست كه بازگرداند ، آن دختر تضرّع بسيار نمود و گفت : شما هميشه نوكر و خدمتكار پدر من بودهايد پيش خداى تبارك و ( 2 ) تعالى چه جواب خواهيد داد ( 3 ) كه برمن چنين ظلم كنى ، روا مدار و مرا به اكراه و اجبار براين امر شنيع تكليف منماى ، اكنون جوانمردى آن است كه از سر من بگذرى و بگويى كه بديشان نرسيدم .
امير وجيه الدّين مسعود را به روى رأفت ( 4 ) و رقّت ( 5 ) آمد از سر ايشان درگذشته ( 6 ) به سبزوار مراجعت نمود . چون پيش برادر رسيد و او اين صورت را معلوم داشت ( 7 ) غضب بسيار كرد و با امير وجيه الدّين گفت : ايشان را چرا نياوردى ؟ امير مسعود چنان كه بود صورت حال باز نمود و گفت چون بديشان رسيدم آن دختر تضرّع بسيار نمود مرا به روى رحم آمد او را بگذاشتم . اكنون نيز شما از براى خداى تعالى از سر اين قضيّه درگذريد .
امير عبد الرّزّاق بيش از حدّ در قهر شد و غضب بسيار كرد و دشنامها و فحش داد . چون سخت گفتن از حدّ تجاوز نمود امير وجيه الدّين مسعود را نايرهء غضب ملتهب شد و قوّت حميّت در حركت آمد ؛ آهستهآهسته پيشتر ( 8 ) مىآمد چون خوارى كردن برادرش و استحقار او متجاوز الحدّ شد خنجرى برميان داشت بركشيد و دويده پيش برادر آمد و شكمش بدريد چون برادر را به قتل رسانيد حكومت آن طايفه بر او مقرّر شد و اين واقعه هم در دوازدهم ( 9 ) ذى الحجّة سنهء ثمان و ثلاثين و سبعمايه ( 10 ) بود و امير مسعود سردار سربداران شد و بهتر از برادر ضبط نمود .
هامش
( 1 ) - م و ل : حباله .
( 2 ) - ت : « تبارك و » ندارد .
( 3 ) - م و ل : دهى .
( 4 ) - م و ل : ندارد .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : گذشت .
( 7 ) - ت : « برادرش را اين صورت معلوم گشته » .
( 8 ) - م و ل : پستر .
( 9 ) - ت : ندارد .
( 10 ) - ت : ندارد .