لطف اللّه وزير هرموز كه در خدمت « 1 » برادر صاحب اختيار بحرين بود از فرنگيه متوهّم و متوحّش گشته خواست كه معين و ناصرى داشته باشد كس به فارس فرستاده از خواجه معين الدين خويش خود كه وزير خان بود استمداد نمود .
خواجه معين الدين حقيقت واقعه را به عرض خان رسانيد . عروس ملك بحرين را چون لئالى مكنون ملحوظ و منظور خواهش خان گردانيده در معرض همت و الا نهمتش جلوه داده گفت بحرين دار المؤمنين است و از حميّت دين مبين « 2 » و ملت مستبين به غايت و بعيد است كه دار المؤمنين به لوث وجود خسيس فرنگيه و وجود عديم الجور . . . « 3 » و زنّار ملوث باشد .
لاجرم خان تسخير بلاد نجران « 4 » را وجههء همت خود نمود . حقيقت به پايهء سرير خلافت عرض نموده مقرّر داشت كه خواجه معين الدين محمد با فوجى از عساكر و تفنگچيان قدرانداز كه در شب داج خال سياه از رخسار زنگى بردارند روانهء بحرين گردند .
و امير يوسف شاه برادر امير كمال الدين محمد يوزباشى برانغار را كه قبل از اين به جهت تمشيت خدمات به فرضات سواحل و بنادر فارس رفته بود مقرر فرمود كه هرگاه خواجه معين الدين را ناصر و معين در كار باشد به مراسم كومك و معاونت قيام و اقدام نمايد .
خواجهء مؤيد و منصور مزبور بعد از ركوب سفاين ، امير يوسف شاه را مخبر ساخته روانهء بحرين گشت . بعد از وصول به بحرين نماز شامى كه ملّاح ضياء و مساء بادب « 5 » ان نورانى را نازل نموده در بحر قيرگون افق زورق زرين مهر جهانتاب را غريق گردانيد ،
نماز شام كز امواج اين نه بحر دولابى * فرو شد زورق زرين ، برآمد طشت سيمابى
[ 177 الف ]
به تغيير وضع داخل بحرين شده در همان شب قريب طلوع صبح كه ناخداى چرخ اخضر شراع تباشير انور بر اين زورق مستدير برافراشت ،
هامش
( 1 ) . اصل : از جدست .
( 2 ) . اصل : متين .
( 3 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 4 ) . اصل : بحران .
( 5 ) . اصل : نساء .