تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
اتابك در جواب گفت ما نيز در اين عزيمت بوديم ، سيد تهيهء اسباب ضرورى ما نمايد تا روانه شويم . سيد چون جواب چنين شنيد مسرور گرديده به تهيهء بعض چيزها پرداخت . اتابك با خود گفت كه ما را با مير عماد الدين به قلعه بايد رفت و فورا جمعى را به قتل سيد اشاره فرمود . از قضا [ ى ] بد كه رسيده بود سيد با جلالت تمام در ميان بازار مىگذشت يكى از مماليك اتابكى عنان مركبش را گرفته گفت امر شهنشاه است كه به بارگاه دولت حاضر گردى . چون سيد سخن نه بر وفق ادب شنيد جوابى خشن گفت . سركردهء غلامان با فوجى رسيده سيد را از مركب انداختند . سراج الدين فضلوى لر كه از سيد اكرام و انعام تمام يافته بود رسيده سرش را از تن جدا كرد و رنود و اوباش اسباب و اثاث البيت سيد را از خانه‌اش به غارت بردند و عوام اسواق و محلات آواز طبل و بوق شادى به عيّوق رسانيدند . ملازمانش گريخته به درگاه ايلخانى رفته حقيقت [ را ] به بوقا كه مربّى سيد بود تقرير كردند و بوقا به عرض رسانيد . لاجرم آتش غضب ايلخانى برافروخته حكم به احضار اتابك نافذ گشت و ايلچى به شيراز رفته در روز موكب اتابكى را از شيراز [ 108 ب ] بيرون برد . چون اتابك به اردو رسيد در وقتى كه عروس حجلهء خاور چادر ظلام بر سر كشيد قصد ديدن بوقا كرد . يكى از خواجه سرايان شهزاده منكو تيمور خبر به بوقا برد . بوقا از خيمه بيرون آمده محفهء اتابك را خدمت كرد و زانو زده اتابك را كاسه داشت . پس خواجه سراى را هفت چوب ياسا زد كه در اين ظلمت شب ، ماه سراپردهء عزت و شعراى فلك دولت را به خانهء چون من پيرى آورده ، اگر خدمتى بود بايست اعلام نمايد تا من حاضر شوم . آن‌گاه اتابك مطلع شده به وثاق جلالت خود خراميد . صبحى بوقا بر حسب فرمان امر نمود تا وكلاى اتابكى را چوب ياسا زدند تا اقرار نمايند كه باعث بر شهادت سيد مظلوم چه بوده . وكلا كه مدت العمر ضرب چوب را متحمّل نگشته بودند فورا حقيقت حال بيان نموده لاجرم فرمان به حبس همگى ايشان نافذ گشت و اتابك از اهانت و خفت تب محروق كرده درگذشت . و دولت آل سلغر در سنهء خمس و ثمانين و ست مائه به او ختم شد .