چو قصر قيصرش انگار و دار دارا گير * حسود چون نكند هيچ اقتضاى بقا
چمن دويم از روضهء هفتم در ذكر سيد شرف الدين
آوردهاند كه چون در بلاد فارس - چنان كه گذشت - سكه و خطبه به نام اتابك ابش آرايش و پيرايش يافت سيد شرف الدين نامى از مردم شبنكاره كه مدتى در خراسان توقف داشت و مريدان صاحب ارادت عبد البطن اطراف و حواليش را گرفته به بهانهء ارادت وى روز به شب مىرسانيدند با شرف الدين به شيراز آمدند و در شيراز بنياد زرق و شيد كرده دعواى مهدويّت پيش گرفت . عوام آنجا كه
« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »
صورت حالشان را موافقت تام داشت بر وى ازدحام كردند .
سيد شرف الدين ترقّى احوال خود را در محال شبنكاره ديده مؤدّاى « حبّ الوطن من الايمان » را بهانه نموده به شبنكاره رفت . لاجرم در شبنكاره بازار زرق و شيد وى گرم گشته لشكر عظيم از الوار بيكار طلب [ كرد ] و اصحاب ارادت برداشت و تسخير دار الملك را وجههء همت نموده روانهء شيراز شد . در آن وقت باسطو بهادر باشقاق شيراز ، و كليجه « 1 » نايب ديوان اتابكى بودند . لشكرى از مغول و مسلمان برداشته در سر پل كوار تلاقى عسكرين به وقوع انجاميد و از باب ارادت « مهدى گويان » شروع در محاربه كردند و همواره مهدى مضلّ را مىستودند .
فان يكن المهدى من كان هديه « 2 » * مهدّى و الا فالهدى و انا المهدى « 3 »
و عقيدهء برخى اين كه مهدى مزبور را ممد و معاونى چند از غيب هستند [ 110 الف ] كه هنگام حرب و گاه طرد و ضرب به اصناف اسلحه محاربه مىنمايند .
بنا بر اين احدى جرأت نمىكرد كه تير به جانب اردوى او افكند .
درين حالت سيد مزبور تكبير گويان بر لشكر فارس حمله آورده صف سپاه فارس را متزلزل گردانيد و احدى را جرأت رمى سهام به اردوى وى نبود .
هامش
( 1 ) . وصاف : كلجه .
( 2 ) . اصل : هدية .
( 3 ) . كذا .