. . . « 1 » را سعد وزير ابا و امتناع نموده به عرض رسانيد كه بذل ملتمس او مستلزم هيجان ماده بر غرور پندار است . اتابك از كمال نباهت و نخوت اين سخن را در ميزان اعتنا چندان وقعى و وزنى ننهاده نصف بنادر و قصبات سواحل را در وجه ملوك مزبوره مقرر داشت . چون ملك سلطان به استظهار اتابك آن محال را به تصرّف آورد اطاعت را به مخالفت مبدّل نمود .
مقارن حال ، ملك سيف الدين صاحب هرموز رسولى با نامه به خدمت اتابك [ 103 ب ] روانه نمود و در طى نامهء مرسوله مندرج ساخته بود كه چون ملوك قيس نكث عهد و ميثاق كردهاند هرگاه امر اتابكى شود لشكر آراسته از قشون خود برده سزاى جسارت او را در كنار گذارم . اتابك قبول نمود . فرستادهء وى را مخلّع كرده رخصت انصراف داد .
ملك سيف الدين فوجى عظيم به جزيرهء قيس برده بعد از مجادله و مقابلهء بسيار فتح نمود و جزاير ديگر را به دستور به حوزهء تسخير آورده پس از اندك زمانى آن سالك مسالك ملوك قيس گرديد . لاجرم اتابك لشكر ذرهشمار از فارس و افواج كثيره از شولان و اكراد و الوار و مغول برداشته نخست فرضات سواحل را متصرّف شد . آنگاه لشكر به حرب ملك سلطان برد . چون صفوف عسكرين متساوى گشت به زخم تيرى ملك سلطان به قتل رسيد و فرضات سواحل و بنادر ضميمهء ممالك محروسهء اتابكى گرديد و اين مراتب مزيد رونق و نما و بسطت و بهاى جلالت و شوكت گشت .
نوبتى جماعتى از حسّاد به سعايت سعد الدين اسعد صاحب ديوان كمر بسته چندان ايقاعى و نمّامى نمودند كه اتابك بر وى متغيّر شده وى را در قلعه اصطخر محبوس فرمود . اسعد اين رباعى را مشتمل بر ضراعت و استكانت نوشته به خدمت فرستاد :
اى صاحب جاه و مكنت « 2 » و افسر سعد * بخشاى خداى را به جان و سر سعد
بر من كه چو نام خويشتن تا هستم * همچون الف ايستادهام بر سر سعد
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا ، شبيه عمانها ( ؟ ) .
( 2 ) . اى وارث تاج و ملكت ( شيرازنامه ، ص 81 ) .