[ روضهء ششم ] [ در ذكر ملوك لرستان موسوم به اتابكان ]
پدر بعد از مدتى كه رياست و حكومت قوم كرد وفات يافت و امر حكومت به پسرزادهء او هلال بن بدر « 1 » رسيد . ليكن چون محمد به عدالت اتصاف داشت مهمّات به محمد بن خورشيد برگشت . در آن اوان نصف لرستان در تصرف شولان بود .
در شهور سنهء خمس و خمس مائه ميانهء خورشيد . . . « 2 » ضيافتى روى داد . در آن مجلس سر گاوى پيش ابو الحسن فضلوى سركردهء قوم گذاشتند . آن را به فال نيكو گرفته گفت سردارى قوم به ما خواهد رسيد . او را على نام پسرى بود . روزى على سگى برداشته به شكار برد و در آن اثنا جماعتى از اجلاف با او [ پيكار ] سخت كرده على را چندان بزدند كه بىهوش گرديد . وى را مرده تصور كرده در مغارهاى انداختند . سگ با مدّعيان رفته ، چون شب درآمد خصيهء مهتر آن قوم را بكند و آن مرد به همان [ عارضه ] مرد . آنگاه سگ به خانه رفته اقوام على چون دهن سگ را خونآلوده ديدند دانستند كه قضيه [ اى ] واقع آمده . پس سگ روانه گشته قوم از دنبالش مىرفتند تا على را يافته به خانه بردند و به معالجه مشغول شدند تا على صحت يافت .
در آن اوقات سلغريان قوى گشته بودند . على را مدّت حيات به سرآمد و
هامش
( 1 ) . اصل : پدر .
( 2 ) . يك كلمه ناخوانا شبيه « به اين » .