چمن كه داغ رشك بر جبين خورنق مىنهاد و رايحهء روح و ريحان به روضهء رضوان و بوستان جنان وام مىداد ، بساط با انبساط نشاط منتشر و منبسط ساخته هر كدام بر طبق مرام خود آرزويى مىكرد « 1 » . بعضى شرب مدام ، و برخى معاشرت دلبران سيم اندام را بر ديگر خوبيها رجحان مىدادند .
يعقوب گفت عيش دلبران عذرا عذار و نشاط نشأه عقار ، شما را ميسّر و موّفى باد . « انى احبّ اعذب الشرب دمّ العدو و ابرد الظل الظلال الرماح و اطيب الاغانى صهال الجياد و خير الجلسا ابطال الرجال . »
بالجمله سرش [ به ] شغل خسيس رويگرى فرود نيامده با جماعت قطاع - الطريق رفيق گشته شبى از شبها كه بوتهء زرين خورشيد در كورهء تفسندهء گردون به ترشح قطرات سيما بگون كواكب افسرده شده ، دست مشعبدان قضا و قدر مهرههاى زرين و سيمين ماه و مهر را ربوده در حقهء مشكفام ظللى ظل مخروط ، مخزون و مختفى گردانيده بود ، با رفقا عزم خزانهء درهم بن نضر « 2 » والى سجستان نمود و خود بر همگى سبقت جسته روزن خانهء خزانه را بشكافت و ريسمانى بر كمر بسته به پايان رفت . قضا را لمعه [ اى ] از قمراء قمر بر طاقچه سطوع [ 52 الف ] نموده بود .
در آن روشنى ، جواهر روشن درخشنده ديد كه مانند سعد اكبر در تيرگى بساط اغبر نمودى . يعقوب به زعم اينكه الماس خواهد بود برداشته بر زبان آشنا نمود . ديد كه نمك نيشاپورى است . فورا آن را به جا گذاشته ريسمان را حركت داد .
رفيقان وى را بالا كشيده از حقيقت حال استفسار كردند . گفت كشيكچيان و حافظان خزانه بيداراند ، امشب رفته شب ديگر آمده به حصول مقصد فايض گرديم . آنگاه همگى مراجعت كردند .
روز ديگر كه گنجور خزاين امكان درست مغربى خورشيد را به ميزان ثواقب « 3 » سنجيده ، گوهر درخشان مهر جهانتاب را به صد گونه آب و رنگ بر روى نطع گردون جلوهگر گردانيد و خردهء ياقوت زرد را بر روى بساط لاجورد بگسترانيد خازن درهم ، درهم و دژم شده نزد درهم آمده گفت دوش دزدان به خزانه آمده ليكن درهمى بيرون نبردهاند . درهم از استماع اين واقعهء غريبه تعجب نموده منادى را بخواند و
هامش
( 1 ) . اصل : مىكردند .
( 2 ) . اصل : نصر .
( 3 ) . اصل : ثوافق .