تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
انگشترين زنهار به وى داده فرمود منادى كن كه فاعل اين فعل در ضمان عنايت است . بايد كه از روى وثوق بىخوف و استعسار « 1 » حاضر شود . يعقوب منادى را شنيد انگشترى را گرفته به خدمت درهم رفت . درهم بپرسيد كه بواعث حركت اولى و موانع ارتداع حركت ثانى چه بود . عرض نمود كه در خزانه لختى نمك بود به گمان الماس برداشته ، بعد از آنكه به مذاق رسانيدم و دانستم كه نمك است فى الحقيقه خلاف فتوّت بود كه نمك ترا بخورم و در مال تو خيانت نمايم . درهم طلاقت لسان و ذلاقت بيان و حسن صورت و صفاى طويّت وى را موافق يكديگر يافته مخايل نجابت و امارات دولت از ناصيهء بالقوه‌اش تفرّس نموده وى را به منصب سپهسالارى خود سربلند فرمود . و چون طلاى حيات درهم در بوتهء قهر هادم اللذات بگداخت اعيان سجستان يعقوب را سزاوار فرمانفرمايى خود ديده وى را بر خود امير گردانيدند . تا رفته رفته از وفور كياست و شجاعت ، سپهسالار و امير الامراى امير كبير امير نصر سامانى شد و حسب الفرمان به غزاى كفار و طغات رفته بر ايشان [ 52 ب ] ظفر يافت و نوبتى از جانب معتمد عباسى لشكر به حرب امير طاهر برد و از اتفاقات حسنه كه لازم دولت مىباشد فارس و جبل جيلويه و خوزستان را به دست آورد . تفصيل اين اجمال آنكه چون يعقوب شنيد كه و اصل تميمى عقوق و عصيان خليفه ورزيده عامل فارس را به قتل آورده از راه سجستان به فارس رفته با و اصل رزم شديد نموده وى را بكشت . لاجرم خليفه منشور ايالت خراسان و طبرستان به اسم يعقوب در قلم منشيان درگاه خلافت آورده در صحبت رسولى نزد وى فرستاد و پيغام داد كه از فارس به خراسان رود . يعقوب گفت من هرگز به جزئيات راضى نشوم ، اكنون به دار السلام بغداد آمده چنين و چنان خواهم كرد . بازگرد و خليفه را بگوى تا جاى من تعيين نمايد . چون اين خبر موحش به خليفه رسيد ، دواعى خوف و استعسار « 2 » و بواعث رعب و اضطرار بر ضمير خليفه مستولى گشته لشكر بىپايان به سركردگى « 3 » يكى از
هامش
( 1 ) . اصل : استعثار . ( 2 ) . اصل : استعثار . ( 3 ) . اصل : بركردكى .