كردند و سيّده والدهء ماجدهاش نيابة به امور سلطنت اشتغال مىنمود ، و چون مجد الدوله به سن تمييز رسيد قواى طبيعى دماغش مختل شده حسّ مشترك وى را قوتى باقى نماند و امراى ديالمه نفاق بر وفاق برگزيدند .
سلطان محمود غزنوى كه عن قريب در چمن ثانى از روضهء سيم به ذكر وى قيام مىرود نامهاى مشتمل بر تهديد و وعيد به مجد الدوله فرستاد كه امروز قدوه و اسوهء سلاطين زمان منم . اگر راحت خود و امن و استراحت كافهء انام را كه شرايف امانات و جلايل مودوعات ملك علّاماند منظور و ملحوظ داشته باشى بايد كه پذيراى خراج شوى .
سيّده در جواب نوشت كه بنا بر عارضهء فرزندم مجد الدوله بالفعل من به امور لازم سلطنت مشغولم و مقدمات فتح در حروب و مكاوحات موقوف به مشيت خالق بريّات است و خزانه و لشكر ايران مفقود و معدوم نشده . هرگاه با تو حرب كنم امكان دارد كه بر تو غلبه نمايم . اگر من غالب گردم ترا ننگى عظيم باشد و اگر تو فيروز شوى زنى را مغلوب ساخته باشى .
اگر آنكه بر من شوى كامياب * زن بيوه را داده باشى جواب
وگر آنكه من غالب آيم به جنگ * تو را تا قيامت بود عار و ننگ
سلطان نامهء سيّده را مطالعه نموده بر حسن خرد وى آفرين كرد و چند سال كه سيّده در قيد حيات بود ارادت خود را در مكامن قوّت مخفى داشت . چون سيّده درگذشت مجد الدوله از امرا رنجيده نامه به سلطان محمود نوشته از وى استمداد و استعانت نمود . سلطان لشكر ذرهشمار فرستاد تا مجد الدوله را با امير ابودلف « 1 » پسرش كه ممدوح فردوسى بود گرفته به غزنين بردند و [ 50 ب ] ايران بىمنازع و مجادلى وى را مصفّى گشت .
و بعد از مجد الدوله دو سه نفر ديگر از ديالمه در بعض بلدان نافذ فرمان شدند . ليكن چون زمان دولت ديالمه سپرى شده بود ملك مستعار به ايشان وفا و بقايى ننموده هر يك چند روزى حكومت كردند .
هامش
( 1 ) . اصل : ابولف .