جهان نوردى كامروزش ار برانگيزى * به عالميت رساند كه اندر آن فردست
چهارم قطعهء طلا [ ى ] دست افشار كه تا صاحب عيار افلاك گوى زرين مهر را از كورهء تفسندهء گردون بيرون آورده به مصقل شعشعهء عالم افروز مجلّى گردانيده است ، چنان جوهرى در معادن امكان و خزاين اكوان به نظر درنياورده .
پنجم همچو شيرين محبوبهاى كه شاهدان شيرينكار
« وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ »
در خلقت و طينت [ 42 الف ] وى حيرت كرده به عجز و قصور خود معترف گرديدندى .
شكر با گلشكر آميز كرده * ز تلخيهاش . . . پرهيز كرده ( ؟ )
ششم پنجه [ اى ] از عاج كه در وقت حمل نسوان در آب افكندى . اگر بر سر آب استادى مولود پسر و الا دختر بودى .
همواره يك هزار و دويست فيل كه هر يك به صولجان اژدها صولت خرطوم ، گوى زرين و سيمين ماه و مهر را ربودندى در معسكر پرويز بود ، و چون سوار مىشد دويست دختر ماه پيكر با مجمرهاى زرين پيشاپيش مىرفتند ، و سيصد سقا گلاب بر رهگذارش مىپاشيدند ، و شش هزار خادم و حارس بر درگاه حاضر بودند ، و همه وقت بيست هزار اسپ عربى در اصطبل داشت كه بيست هزار زين زرين داشت .
و ديگر تخت طاقديس بود كه از جم به افريدون و از وى به ملوك عجم انتقال يافته بود و آن تختى « 1 » بود از طلاى احمر مرصّع به يواقيت و درر غرر - كه هر روز يك صد و بيست استاد زرگر كه هر كدام صد شاگرد داشتند دو سال بىتعطيل كار كردند تا به اتمام رسيد .
از جمله يك صد و بيست هزار مسمار طلا و به قولى صد و چهل هزار در آنجا به كار رفت ، و يك صد هزار گوى زرين هر يك به وزن پانصد مثقال مشبوك و مملو از عنبر بر اطراف تخت آويخته بود و اشكال بروج اثنى عشر با كواكب سبعه ترتيب داده و بساطى نمودار فصول اربعه كه گلها و رياحين را از جواهر محكوك نموده بودند بر وى افكندى .
هامش
( 1 ) . اصل : تخت .