تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
بهرام به يك چوبهء تير خاقان را به دار فنا فرستاد . و عساكر « 1 » را خواستند بهرام خزاين و جهات وى را تصرّف كرده تحفهء چند جهت هرمز روانه [ كرد ] و ما بقى را به لشكريان داد . هرمز در خشم رفته مقنعه با قدرى پنبه و چرخهء زنان به جايزهء بهرام فرستاد . بهرام رنجيده پرويز را بر تخت پادشاهى جلوس داد و امراى داغ دل [ ديده ] از اطوار هرمز ، وى را گرفته چشمانش را به ميل آتشى مكحول نمودند .

پادشاهى كسرى پرويز سى و هشت سال بود

مورّخين آورده‌اند كه در مبادى حال پرويز بر شيرين دختر ملك ارمنيه فتنه شد . بهرام فرصت يافته لشكر به مداين برده با پرويز حرب نموده هزيمت يافت . آن‌گاه به فغفور چين ملتجى گرديد . پرويز شخصى فرستاد تا به حيله بهرام را بكشت وصيت شوكت و عظمت پرويز در مقعر اصماخ جاى گرفت . نوبتى لشكر به محاربهء قيصر مىبرد . بنابر مهيا نمودن « 2 » كشتيها لختى بر كنار دريا توقف داشت . قيصر خزاين قياصره را در هشتاد كشتى جاى داده سفاين را با يكديگر به زنجيرها استوار فرموده باد مخالف كه موافق طالع پرويز بود عنان تمالك و ازمهء تماسك از ايادى اختيار نواخد « 3 » ساير بحار گرفته كشتيها را لحظه [ اى ] بر مهدب كره‌ها « 4 » و لمحه [ اى ] بر اوج سطح هوا مرتفع ساخته به هيأت اجتماعى نزد پرويز آورد .
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * وگر ناخدا جامه بر تن درد
يكى از فتوحات و نوادر پرويز اين بود كه گنج باد آورد گفتند . ديگر بار بد عوّاد كه فيثاغورث ادوار و نادرهء روزگار بود . [ سه ] ديگر اسپ شبديز است كه تا رايض زرين ستام مهر بر نقره خنگ شيرگام سپهر دوار سوار است نظير آن مركب نديده و شبه آن نشنيده .
هامش
( 1 ) . اصل : عساكران . ( 2 ) . اصل : نمودند . ( 3 ) . ظاهرا جمع براى ناخدا . ( 4 ) . كذا .
رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 114 | محمد ميرك بن مسعود حسينى منشى / ايرج افشار و فرشته صرافان