بهرام به يك چوبهء تير خاقان را به دار فنا فرستاد . و عساكر « 1 » را خواستند بهرام خزاين و جهات وى را تصرّف كرده تحفهء چند جهت هرمز روانه [ كرد ] و ما بقى را به لشكريان داد .
هرمز در خشم رفته مقنعه با قدرى پنبه و چرخهء زنان به جايزهء بهرام فرستاد .
بهرام رنجيده پرويز را بر تخت پادشاهى جلوس داد و امراى داغ دل [ ديده ] از اطوار هرمز ، وى را گرفته چشمانش را به ميل آتشى مكحول نمودند .
پادشاهى كسرى پرويز سى و هشت سال بود
مورّخين آوردهاند كه در مبادى حال پرويز بر شيرين دختر ملك ارمنيه فتنه شد . بهرام فرصت يافته لشكر به مداين برده با پرويز حرب نموده هزيمت يافت .
آنگاه به فغفور چين ملتجى گرديد . پرويز شخصى فرستاد تا به حيله بهرام را بكشت وصيت شوكت و عظمت پرويز در مقعر اصماخ جاى گرفت .
نوبتى لشكر به محاربهء قيصر مىبرد . بنابر مهيا نمودن « 2 » كشتيها لختى بر كنار دريا توقف داشت . قيصر خزاين قياصره را در هشتاد كشتى جاى داده سفاين را با يكديگر به زنجيرها استوار فرموده باد مخالف كه موافق طالع پرويز بود عنان تمالك و ازمهء تماسك از ايادى اختيار نواخد « 3 » ساير بحار گرفته كشتيها را لحظه [ اى ] بر مهدب كرهها « 4 » و لمحه [ اى ] بر اوج سطح هوا مرتفع ساخته به هيأت اجتماعى نزد پرويز آورد .
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * وگر ناخدا جامه بر تن درد
يكى از فتوحات و نوادر پرويز اين بود كه گنج باد آورد گفتند .
ديگر بار بد عوّاد كه فيثاغورث ادوار و نادرهء روزگار بود .
[ سه ] ديگر اسپ شبديز است كه تا رايض زرين ستام مهر بر نقره خنگ شيرگام سپهر دوار سوار است نظير آن مركب نديده و شبه آن نشنيده .
هامش
( 1 ) . اصل : عساكران .
( 2 ) . اصل : نمودند .
( 3 ) . ظاهرا جمع براى ناخدا .
( 4 ) . كذا .