آهسته به قيصر گفت . قيصر به حبس شاپور امر فرموده وى را در پوست گاو پيچيده در آفتاب انداخت و لشكر به ايران برده مسخّر نمود و سدّ شادروان شوشتر و شهر شاپور را خراب كرده مراجعت نمود .
در آن حال يكى از اسيران عجم شبى انتهاز « 1 » فرصت نموده شاپور را از آن بليه رها كرد . شاپور به ايران آمد و امراى ايران را جان تازه به بدن معاودت نموده از اقطار و اكناف و ثغور ممالك آمده با عساكر به وى پيوستند . آنگاه لشكر عظيم به مرز و بوم روم كشيده با قيصر مواجه گرديد ، و دو لشكر مانند بحر اخضر در جوش و خروش آمده چون دو كوه فولاد بر يكديگر حملهآور گشتند . از گرد سپاه جهان چون شعر زنگيان ژوليده و سياه شده سواد
« تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ »
بر مردم واضح گشت . ابر شمشير بر عالميان شنگرف مىباريد و كواژهء موكلان آجال به گوش آمال مىرسيد .
نوك ناوك چو عقل در تك و پوى * از درون دو ديده مردم جوى
از طلوع شمس تا وقتى كه پيكر نوربخش آفتاب در تارهاى معنبر زلف شب عباسى شعار پنهان گرديد از طرفى التهاب نواير شين به چرخ اثير مىرسيد . بالاخره نسايم فيروزى بر پرچم درفش كاويانى وزيده سپاه قيصر شكسته و ابتر هزيمت نمودند و قيصر اسير سرپنجهء قدر گرديد .
شاپور فرمود تا قيصر را بر زبر فيل كوه پيكر در زنجيرهاى زر كشيده پيشاپيش سپاه بردند تا به ايران رسيد . به قيصر گفت ترا از قتل امان داده ملك ترا به تو ارزانى مىدارم ، مشروط آنكه خاك از قسطنطنيه به ايران آورده ثلمهها و رخنههاى شهر شاپور را تعمير كنى و شادروان شوشتر را بسازى . قيصر قبول نموده كس به روم فرستاد تا لوازم عمارت سدّ شوشتر را با خاك بسيار از قسطنطنيه به ايران آورده شروع در كار عمارت نمودند . روايت كردهاند كه هر روز به جهت تخمير صاروج هزار ميش شيرآور مىآوردند و بر گردن هر كدام يك مثقال نقره يا جوهر ديگر از فلزات بسته بود .
هامش
( 1 ) . اصل : انتهاض .