بهرام بن يزدجرد -
او را بهرامگور گفتندى ، و سبب آن بود كه روزى با نعمان به شكار رفته بود ، شيرى را ديد كه به گورى رسيد . بهرام تيرى بگشاد چنان كه از پشت شير و شكم گور بيرون آمد و در زمين سخت شد . نعمان چون آن زخم تير بديد ، بر دست و بازوى او آفرين كرد ، گفت : اگر نديدمى از شنيده باور نكردمى .
بعد از يزدجرد بزرگان فرس به جهت آنكه از پدرش زحمت بسيار ديده بودند از نژاد اردشير كسرى نامى را پادشاه كردند . بهرام با نعمان بن منذر بيامد . بزرگان فرس استقبال كردند و گفتند : از پدرت ظلم بسيار ديدهايم ، البته رضا ندهيم كه از نسل وى كسى بر ما پادشاه باشد . بهرام ايشان را استمالت داد و گفت : مرا معلوم است ، البته جز بر جادهء معدلت نخواهم رفت ، و نيز شما كسى را برگزيدهايد و پادشاه كرده ، من سعى شما را باطل نكنم . فردا تاج پادشاهى در ميان دو شير شرزهء گرسنه نهيد ، هر كه تاج بردارد و بر سر نهد پادشاه باشد . جماعت چنان كردند .
بهرام و كسرى حاضر شدند . كسرى چون شيران گرسنه بديد سر را بر تاج گزيد ، گفت : مرا جان از ملك گزينتر است . بهرام اقدام نمود و گفت هر كه سر تاج دارد بايد كه دل از سر بردارد ، و بر شيران حمله كرد و هر دو را بكشت و تاج بر سر نهاد و پادشاه شد و جهان را به عدل و داد بياراست ، و نعمان را خدمتهاى شايسته كرد و مراجعت فرمود . بعد از آن روى به نشاطآورد و در آن باب مبالغت نمود و از كار رعيت غافل شد و نشاط حالى را بر تقديم مصالح ملك دارى [ 26 - ر ] و نظر بر عوارض امور اختيار كرد تا خبر به خاقان ترك رسيد و او فرصت را غنيمت شمرد و با لشكرى جرار قصد اين ديار كرد و بهرام از آن حال غافل ، سر بر بالين مستى نهاده و پشت بر كارزار داده و زبان ايام با وى اين پيغام داد :
شعر
شاها ز مى گران چه برخواهد خاست * و ز مستى بىكران چه برخواهد خاست !
شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پيش * هان تا خود ازين ميان چه برخواهد خاست !