فيلاقوس اسكندر را بر تخت نشاند . داراى پسر داراب به سكندر نامه نوشت و به وفات پدر او را تعزيت داد و خراج روم هزار بيضهء زر طلبيد . اسكندر جواب نوشت كه آن مرغ كه آن بيضهها مىداد درگذشت ، ترا نيز از سر آن در بايد گذشت .
چون جواب به دارا رسيد مضطرب شد ، گوى و چوگانى با انبانى كنجد به سكندر فرستاد ، يعنى تو كودكى ، ترا وقت بازىكردن است ، اگر تمرد كنى لشكرى به عدد آن كنجد بيارم و ترا براندازم . سكندر آن را به فالى نيكو گرفت ، گفت : گوى كرهءزمين است و چوگان عبارت از آن است كه به سعى او آبادانى زمين مرا مسلم خواهد شد و آن كنجد اشارت بدان است كه نيست گردانيدن لشكر او بر من آسان بود . پس اسكندر رسول را بازگردانيد و صرهء سپندان و مرغى در قفص پيش او فرستاد ، يعنى لشكرى من « 1 » در تيزى و بسيارى چون اين سپنداناند و مرغ اشارت است بدان [ چنان كه ] برچيدن آن انبان كنجد برين مرغ آسان است ، زدن لشكر تو بر من از آن آسانتر است . چون جواب به دارا رسيد لشكر كشيد و مصاف دادند و در آن جنگ هلاك شد .
و گويند پسر فيلقوس « 2 » يونانى بود « 3 » نبيرهء عيصل « 4 » بن اسحق عليه السلام .
سى و شش سال بزيست و سيزده سال جهانگيرى كرد و تمامت ربع مسكون در تحت تصرف آورد و از آثار او شهر مرو و هرات و اصفهان و سد [ 20 - ر ] يأجوج و مأجوج است . به وقت مراجعت در شهر زور - و گويند در بابل - وفات يافت و پسرش پادشاهى قبول نكرد و به علم و عبادت مشغول شد . و از حكما كه معاصر او بودند شيخ يونانى و ديوجانس كلبى بود و بطليموس را قايممقام او كردند ، و مدت پادشاهيش چهارده سال بود .
هامش
( 1 ) - لشكر من ، « ى » حرف اضافه است .
( 2 ) - ر ك : حاشيهء 1 ص 40
( 3 ) - يعنى اسكندر پسر فيلقوس بود .
( 4 ) - م : عيصا .