بود و آن زن بز را در پى كرد « 1 » و ذو القرنين را بيافت و به خانه آورد و سكندر نام كرد و بپرورد . چون بزرگ شد او را تدبير ملك داد تا فضل حاصل كند ، و دبير او را فاضل گردانيد . روزى ملك از دبير بر خشم شد و او را به حساب خواند . سكندر بترسيد و با يك كس سواره از آن شهر بگريخت . در راه چون در خواب رفت كس او اسب و سلاح او ببرد و او پياده برفت تا به آن شهر كه مادر او آنجا بود . مادرش از طاقى او را بديد . مهرش گواهى داد به نزد خود خواندش و بپرسيد ، بشناخت و با پدر قصه بگفت . پدر ملك به او سپرد .
چون افليسون درگذشت ، اسكندر لشكر كشيد و با مادر به شهر اندرآمد و شهر بگرفت « 2 » . وزير او ارسطا طاليس بود پسر نيقوماخس طبيب « 3 » . شصت و هشت سال عمر يافت و سپهسالارش حضر ( خضر ؟ ) بود .
و در جامع الحكايات « 4 » و بدايع « 5 » الروايات آوردهاند [ 19 - پ ] كه داراب چون دختر فيلاقوس قيصر روم را بخواست و شب اول كه با وى خلوت كرد از دهان او بوى ناخوش مىآمد و خوش نداشت و او را باز پيش پدر فرستاد . فيلاقوس ننگ داشت كه آن زفاف آشكارا كند و دهان دختر را علاج كرد از دارويى كه آن را اسكندروس گويند ، و بسى برنيامد كه دختر پسرى آورد ، اسكندر نام نهادند و فيلاقوس را چنان « 6 » نمود كه آن پسر از وى است . حكمت طالع او بديدند و حكم كردند كه اين پسر همهء جهان بگيرد ، تا سكندر بزرگ شد و در علم و حكمت و مردانگى يگانهء جهان گشت و نادرهء زمان شد . فيلاقوس چون ديد كه سكندر در رسيد ، دانست كه وقت رفتن او آمد ، شعر :
از مايدهء جهان چه خوردى * برخيز كه ديگران نشينند « 7 »
هامش
( 1 ) - م : آن زن در پى بز كرد . متن از « با » .
( 2 ) - با : شهر پدر بگرفت و خروج كرد بر دارا .
( 3 ) - م : نيقو با حسن طيبت . « با » ندارد . متن از فرهنگ اعلام معين ذيل ارسطو .
( 4 ) - نام صحيح كتاب جوامع الحكايات و لوامع الروايات است تأليف عوفى .
( 5 ) - با : لوامع .
( 6 ) - با : فيلاقوس چنان نمود .
( 7 ) - م : ديگران بخواهند نسشت متن از « با » .