تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
چون بزرگ شد ، روزى گازر را گفت كه مرا گمان مىآيد كه تو پدر من نيستى و مرا پدر از تو بزرگتر باشد ، از بهر آنكه من در خود همتى مىبينم كه مناسب منصب تو نيست . گازر گفت . چه زيان دارد ؟ گوهر نتيجهء سنگ است و ابريشم فرزند پيله است و شهد كه غذاى جان است [ 18 - پ ] از زنبورى خسيس حقير مىزايد ! چه عجب اگر چون تو بزرگ‌منشى از چون من درويشى ظاهر شود ! داراب گفت : اين سخن‌آرايى است ، صدق پيش آر . چون او را از حقيقت حال معلوم شد ، آن جواهر و زر پيش او آوردند ، او به تجهيز خود صرف كرد و به خدمت يكى از امراى لشكر قيام نمود ، تا روزى كه هماى از لشكر عرض خواست و بر كاخى بلند برنشسته بود و فوج فوج لشكر پيش او مىگذشت . داراب درآمد ، خواست كه بگذرد ، ايزد تعالى آن مهر را تازه گردانيد و آتش شفقت در دل هماى اشتعال يافت . فرمود تا او را خواندند و از اصل و نسب او پرسيد . داراب صورت حال خود براستى تقرير كرد و آن ياقوت بنمود . هماى آن را بشناخت ، برخاست و او را در برگرفت و گفت : من مادر توام و تو پسر بهمنى ، و حال با اعيان و اركان دولت باز گفت و تاج بر سر داراب نهاد و ملك به وى سپرد . و مدت پادشاهى هماى سى سال بود .

داراب بن بهمن -

پادشاهى عاقل بود و بيشتر ملوك او را مطيع و منقاد شدند و قيصر روم در آن زمان فيلاقوس « 1 » بود ، سركشى مىكرد . داراب لشكر كشيد و فتح روم كرد و فيلاقوس را بگرفت . دختر وى را بخواست و قيصر را اطلاق كرد به آن شرط كه هر سال هزار بيضهء زرين بدهد هر يك به وزن چهل مثقال . و داراب را وزيرى بود رشتين « 2 » نام ، بغايت عاقل و كافى . شهر دارابجرد از فارس او ساخته است ، و افلاطون در زمان او بود ، و هو افلاطون « 3 » الالهى بن ارسطن بن ارسطو -
هامش
( 1 ) - كامل : فيلفوس ، حاشيهء آن : فيلقوس ( 1 : 282 ) اما فيلفس يا فيلفوس ( - فيليپ ) صحيح است ، در تاريخ طبرى چاپ ليدن ( ص 994 ) نيز فيلفوس ضبط شده ، ر ك : حمزه ، ص 77 حاشيه ، نيز تاريخ بلعمى : فيلفوس ( 694 ) . ( 2 ) - با : درشيثن . ( 3 ) - با : الافلاطن .