و مجد الملك قصد علاء الدين صاحب ديوان كرد و فرمان شد تا او را بگرفتند و سيصد تومان زر از او بستدند و او را به زنجير بسته كرده به بغداد برآوردند و به انواع شكنجه معذب داشتند ، تا هرچه داشت تمامت بداد و فرزندان را نيز بفروخت و كار او به كلى خراب شد و مرتبهء مجد الملك رفيع گشت .
و اباقا خان در سنهء ثمانين و ستمائه ( 680 ) شكاركنان تا رحبة الشام برفت و منكوتمور را در مقدمه فرستاد و به سنجار مراجعت نمود و در منتصف رجب به اردوها رسيد ، و روز پنجشنبه چهاردهم رجب لشكرها را در حدود حمص ملاقات افتاد . عليتاق ميسرهء ايشان را بدوانيد . شهزاده منكوتمور كودك بود و جنگهاى سخت نديده ، تكنا و طولاداى يارغوچى انديشناك شدند و روى بگردانيدند و لشكر منهزم شد و بسيار به قتل آمدند .
چون اين خبر به اباقا خان رسيد بغايت برنجيد و هفدهم رجب از دجله گذشته به كشان فروآمد و دوم شعبان در محول بغداد نزول فرمود .
وفات اباقا خان
سيم ذوالقعده سنهء ثمانين و ستمائه ( 680 ) از بغداد متوجه همدان شد و چهارشنبه ششم ذوالحجه به همدان رسيد و در سراى ملك عماد الدين نزول فرمود . شب چهارشنبه بيستم [ 186 - پ ] ذوالحجه بعد از افراط تجرع نيم شب به قضاى حاجت بيرون آمد . محول احوال و مقدر آجال اباقا خان را خيال مرغى سياه نمود . فرياد برآورد كه آن مرغ سياه چيست ؟ قرچيان را فرمود كه آن را به تير بزنيد . چندانكه احتياط كردند چيزى نبود ، ناگاه ديده برهم نهاد و بر كرسى جان بداد .
بيت
نهادند زير اندرش تخت زر * به ديباى زربفت و زرين كمر
تن شاهوارش بياراستند * گل و مشك و كافور و مىخواستند
بكندند موى و خشودند روى * زبان شاهگوى و روان شاهجوى
سرسركشان گشته پر كاه و خاك * همه ديده پر خون همه جامه چاك