نماند ، و خواجه شمس الدين صاحب ديوان در عزاى او فرمود :
بيت
فرزند محمد اى فلك هندويت * بازار زمانه را بها يك مويت
تو پشت پدر بدى از آن پشت پدر * خم گشت چو ابروى بتان بىرويت
و در تاريخ او يكى از فضلا گفته است :
بيت
رفتن صاحب آفاق بهاء الدين آنك * ز حلش حارس ايوان و قمر دربان بود
زين جهان گذران سوى جهان باقى * در شب شنبه يزز ( ؟ ) مه شعبان بود [ 186 - ر ]
سال بر ششصد و هفتاد و برو هفت « 1 » فزون * در صفاهان كه ازو خرم و آبادان بود
و در سنهء تسع و سبعين و ستمائه ( 679 ) اباقاى نويان نماند . در بهار همين سال يرليغ به نفاذ پيوست كه مجد الدين يزدى در تمامت ممالك از كنار آب آمويه تا ديار مصر مشرف ممالك باشد و با صاحب ديوان در حكم مشارك . و درگاه مجد الملك ملجأ و ملاذ كبار و صغار شد و كار صاحب ديوانى در تراجع افتاد و زيادت رونقى نداشت . مجد الملك اين رباعى به صاحب فرستاد :
بيت
در بحر غم تو غوطه خواهم خوردن * يا غرقه شدن يا گهرىآوردن
قصدت خطر است و من بخواهم كردن * يا روى بدان سرخ كنم يا گردن
و صاحب شمس الدين در جواب آن اين رباعى فرستاد [ 186 - پ ] :
بيت
يرغو بر شاه چون نشايد بردن * بس غصه ز روزگار بايد خوردن
اين كار كه پاى در ميانش دارى * هم روى بدان سرخ كنى هم گردن
هامش
( 1 ) - در چند سطر پيش 678 آمده .