ديگر بودهاند .
چون منكو خان وفات يافت اريق بوكا دل دگرگون كرد ، و جماعتى شهزادگان و امرا كه با او متفق بودند در موضع بايلاق و التاى او را بر تخت قانى نشاندند ، و امرا و شهزادگان كه در خدمت قوبيلاى بودند چون اين خبر بشنيدند تمامت متفق گشته در بيحينئيل موافق سنهء ثمان و خمسين و ستمائه [ 173 - ر ] در ميان فصل تابستان در شهر مينكقو ، قوبيلاىقان را بر تخت پادشاهى نشاندند و او در آن وقت چهل و شش ساله بود و در ميان ايشان تلغاق افتاد و در آن تابستان ايلچيان بسيار پيش يكديگر فرستادند و موافقت صورت نبست . بعد از آن آوازه درانداختند كه هولاكو خان جومغر و قراجار پسر آورده را با چند شهزادهء ديگر لشكر داد و به جنگ فرستاد .
منقلاى لشكر قاآن ييسونكه و تارين قدان بودند ، در زمين با سنگى مصاف دادند و لشكر اريقبوكا بشكست . جومغر و قراجار با معدودى چند بگريختند . اريقبوكا و لشكر او بترسيدند و منهزم گشته پراكنده شدند و به ولايت قرقيو درآمدند و مأكول و مشروب آن ولايت ازختاى بود . قوبيلاىقان منع فرمود . در آنجا قحط شد . اريقبوكا فرو ماند كه مصلحت در آن است كه الغو پسر بايدار پسر جغتاى كه ملازم است و راه و يوسون « 1 » هر كارى دانسته ، برود در تخت جد خويش ، و اولوس را بداند و ما را به آزوق مدد فرستد ، او را نواخته روانه گردانيد .
حكايت - الغو چون به ولايت تركستان رسيد . صد و پنجاه هزار سوار بر وى جمع شده بودند . اورغنه خاتون كه حاكم اولوس جغتاى بود متوجه حضرت شد .
الغو بيكى اغول را با پنج هزار سوار و اوجاجار و سليمان بيك پسر حبش عميل از سلجبان و آبشقا نام از يارغوچيان به سمرقند و بخارا و ولايات ماوراء النهر فرستاد تا سرحدهاى آن طرف را محافظت نمايند و اجراى احكام الغو كنند . ايشان چون بدان حدود رسيدند تمامت متعلقان و نوكران بوكاى را به قتل آوردند تا غايتى كه شيخ زادهء اسلام ، جلال الدين پسر شيخ الاسلام سيف الدين باخرزى را نيز بدان علت شهيد كردند و تمامت اموال آن جماعت برداشتند و بعضى از نفايس پيش سكبى - اغول فرستادند و اوجاجار به خوارزم رفت . در اثناى اين حال ايلچيان اريقبوكا
هامش
( 1 ) - يوسون واژهء تركى است به معنى طرز و اسلوب . ر ك : سنگلاخ .