او پاى از جادهء مطاوعت و متابعت او بيرون نهادند و هر يك دم استقلال زدند .
اسكندر فروماند ؛ رسولى پيش وزير خود ارسطاطاليس فرستاد و حال باز نمود ، و پرسيد كه در اين باب تدبير چيست ؟ ارسطو با رسول بهم به باغى درآمد و فرمود تا درختان بزرگ را بر مىكندند و نهالهاى كوچك ضعيف را به جاى آن مىنشاندند و جواب رسول نمىگفت . رسول چون ملول گشت با پيش سكندر رفت و گفت :
هيچ جواب نداد . اسكندر پرسيد كه چه ديدى ازو ؟ گفت : به باغى درآمد و درختان بزرگ را برمىكند و شاخهاى كوچك به جاى آن مىنشاند . اسكندر گفت :
جواب گفته است ، تو فهم نكردهاى ! امراى متسلط متغلب را هلاك كرد و فرزندان ايشان را به جاى ايشان نصبكرد . منكو خان را اين سخن بغايت خوش آمد و دانست كه آن جماعت را مقهور مىبايد داشت . مجموع هفتاد و هفت نفر بودند . تمامت را به ياسا رساند . از آن جماعت دو پسر ايلچيتاى را سنگ در دهان كوفتند تا بمردند و پدر ايشان را به خدمت باتو فرستاد تا به پسران ملحق شد و ييسونبوقا « 1 » و خاتون او طوقاشى و بورى نيز در رسيدند . بورى را در صحبت ايلچيان به خدمت با تو فرستاد تا بعد از ثبوت گناه او را به ياسا رسانيدند و طوقاشى خاتون را قراهولاكو يارغو داشت . ييسونبوقا فرمود تا اعضاى او را به لگد بكوفتند و قداق نويان به وقت روانه شدن شيرامون و باتو مىدانست كه منهج فتنه او بوده ، روى دركشيد تا موكلان حضرت در رسيدند و گفتند : ياران همه رفتند ، كنون نوبت تست ، و به حضرت آوردند و به ياسا رسانيدند .
فى الجمله از آن وقت باز اختلاف در ميان مغول ظاهر شد و چون انديشهء حال شريران از پيش خاطرش برخاست ، حسن اخلاق او چنان تقاضا كرد كه رعايت جانب قرابت و عشاير كند ، فرمود تا شيرامون و ناقوو جغان نويان « 2 » مصاحب قوبيلاى به جانب ختاى روند و شهزادگان و امرا هر يك [ 172 - پ ] نواخته به انواع مكرمت با جايگاه خود رفتند و منكو خان در لوئيل موافق محرم سنهء اربع و خمسين و ستمائه ( 654 ) با شصت تومان لشكر عزيمت ختاى كرد و از آن نواحى شهرها و قلعههاى
هامش
( 1 ) - ظاهرا هموست كه در جهانگشا به صورت يسنبوقه پسر ماتيكان بن جغتاى ضبط شده ( 1 : 268 ) .
( 2 ) - جغان نويان يا جغان نوين از امراى كيوك خان بود ( جهانگشا 1 : 255 ) .