حموية بن محمد الحموى وفات يافت و در سنهء ثمان و خمسين و ستمائه ( 658 ) شيخ سيف الدين ابو المعالى سعيد بن المطهر بن سعيد بن على الباخرزى وفات يافت .
حكايت غدر انديشيدن شهزادگان
چون منكو خان پادشاه شد ، منتظر وصول ديگر شهزادگان مىبود و هيچ آفريده را تصور نه كه ياساى قديم تغيير و تبديل پذيرد ، جانب احتياط مهمل مىماند .
شيرامون پسر كوچو « 1 » پسر اوكتاىقان و ناقو پسر كيوك خان و توقوق « 2 » پسر قراجار پسر قاآن با يكديگر نزديك رسيدند و با ايشان گردونهاى بسيار پرسلاح ، و در دل مكر و غدر انديشيده . از اتفاقات حسنه ، كه دولت عبارت از آن است ، جانوردارى كسك نام قنقلى از قوشچيان منكو خان را شترى ضايع شده بود و در طلب آن مى - گرديد . در ميان آن لشكر افتاد ، گردونهاى بىشمار ديد . در راه به كودكى رسيد ، پيش گردونى شكسته نشسته . كودك پنداشت كه سوارى از آن ايشان است در اصلاح گردون ازو يارى خواست . كسك پيادهشد تا مدد او كند ، نظر او بر اسلحه و آلات حرب افتاد كه در گردون تعبيه كرده بود . از كودك پرسيد كه اين چيست ؟ گفت :
سلاح است كه در ديگر گردونهاست . كسك دريافت و سه روزه راه به يك روز براند و بىاجازت ناگاه در بارگاه آمد و گفت : به لهو و طرب مشغول شدهايد و مخالفان به قصد شما برخاسته ! و آنچه ديده بود تقرير كرد . منكو خان امير مانكسار نويان « 3 » را با سه هزار سوار بفرستاد . شيرامون از آن لشكر و اغروق با پانصد سوار مىآمد . چون مانكسار « 3 » به ايشان رسيد گفت : از شما نقل كردهاند كه به دل بد مىآييد و به سمع مبارك قاآن [ 171 - ب ] رسيده ، اگر اين خلاف است بىتفكر و تردد روى به درگاه نهيد و الا فرمان است كه شما را گرفته آنجا بريم . ايشان انكار آن معنى كردند و گفتند :
به دل راست مىآييم ، و با سوارى چند معدود روى به حضرت نهادند . چون به نزديك رسيدند ، بيشتر نوكران ايشان را سلاح بازگرفته بازداشتند و فرمان شد كه
هامش
( 1 ) - جهانگشا ( 1 : 206 ) : سيرامون پسر كوچو .
( 2 ) - پ : قرموق .
( 3 ) - م : يانكسار ، پ : منكاسر . جهانگشاى جوينى ( 1 : 37 ) : منكسار نوين .