طبعش بدان مايل شد . دانشمند حاجب را فرمود تا بالشى از آن دكان عناب خرد .
او برفت و قدرى عناب آورد و ربع بالشى كه اضعاف آن بود به وى داد . چون بياورد ، فرمود كه چندين عناب را يك بالش بها كم باشد . دانشمند حاجب باقى بالش را بيرونآورد و گفت : آنچه دادهام صد بهاى آن بيش است . قاآن او را برنجانيد و فرمود كه او را در همهء عمر خريدارى چون ماكى افتاده باشد ؟ و فرمود [ 166 - پ ] تا ده بالش ديگر به وى دادند .
ديگر مردى پير از بغداد بيامد و بر سر راه بنشست . چون قاآن برسيد ، از حال او پرسيد . گفت : مردى پير و ضعيف و درويشم و ده دختر دارم و از غايت درويشى ايشان را به شوهر نمىتوانم داد . فرمود : چرا از خليفه نطلبيدى ؟ گفت :
هر وقت كه از خليفه صدقه خواهم ، مرا ده دينار زر مىدهد و آن به نفقه وفا نمىكند .
قاآن فرمود تا او را هزار بالش نقره دادند . گفت : چندين بالش چگونه نقل كنم ؟
فرمود تا او را اولاغ و اسباب استعداد او جمله بدادند . پير گفت : راهى دور و ايل و ياغى بسيار برگذر ، چگونه اين مال را به ولايت خود « 1 » رسانم . ده مرد بدرقه از مغول فرمود ، تا او را به سلامت با آن مال به ولايت او رسانند . آن مرد در راه نماند ، اعلام حضرت كردند ، فرمود تا بالشها به بغداد برند و به خانهء او سپارند و گويند : صدقهء قاآن است تا آن دختران به شوهر دهند .
ديگر شخصى او را كلاهى آورد ؛ در مستى او را دويست بالش زر فرمود .
برات نوشتند و آلتمغا موقوف داشتند به توهم آنكه يمكن كه از سرمستى فرموده باشد . ديگر روز نظرش بر آن شخص افتاد ، برات عرضهكردند . فرمود تا سيصد كنند ، به همان سبب كه در توقف داشتند ، و هر روز صد زيادت مىكرد تا به ششصد رسيد . آنگاه امرا و بتكچيان را بخواند و سؤالكرد كه در دنيا هيچ چيز باقى خواهد ماند ابدا يا نه ؟ به اتفاق گفتند : نه . روى به صاحب يلواج آورد و فرمود :
اين سخن غلط است ، چه نام نيك و ذكر خوب ابدا باقى ماند ، و با بتكجيان گفت :
دشمن حقيقى من شماايد كه نمىخواهيد كه ذكر خير و نام نيكو از من يادگار ماند و به ظن آنكه از مستى مىبخشم در تعويق مىاندازيد و مستحق را محروم مىگردانيد
هامش
( 1 ) - پ : ولايت خوارزم .