مىدانى ؟ گفت : نه . فرمود كه بىشك تو دروغ مىگويى ، چه من بيقين مىدانم كه چنگيز خان به غير از مغولى زبانى ديگر نمىدانست ، و اشارتكرد تا او را به ياسا رسانند .
ديگر اهل طايفو « 1 » از شهرهاى ختاى عرضه داشتند كه ما را هشت هزار بالش زر قرض است و موجب تفرقهء ما خواهد بود . چه غرما مطالبت مىنمايند ، اگر فرمان شود تا [ 166 - ر ] مواسات كنند به تدريج ادا كنيم و به كلى مستأصل نگرديم .
قاآن فرمود كه الزام غرما به مواسات موجب خسارت ايشان باشد و اهمال سبب اضطراب رعايا . اولى آن است كه از خزانه ادا كنيم ، و منادى فرمود تا قرض - خواهان حجتها بيارند و غرما حاضرگردند و وجه از خزانه بستانند ، و اضعاف آنچه عرضه داشته بودند بستدند .
ديگر شخصى در شكارگاه سه خربزه پيشآورد . چون از زر و جامه چيزى حاضر نبود ، با مونكا خاتون گفت تا دو دانه درّ شاهوار كه در گوش داشت به آن شخص دهد . گفتند : اين درويش قدر اين در دانهها نداند ، فردا حاضر گردد و از خزانه آنچه فرمان شود زر و جامه بستاند . فرمود : درويش را طاقت انتظار نباشد و اين درها پيش ما بازآيد . آن درها به درويش دادند خرّم بازگشت و در بازار بفروخت . مشترى آن را با تحف ديگر روز ديگر به بندگى قاآن آورد . فرمود :
نگفتم كه باز پيش ما آيد و درويش محروم نماند . باز به مونكا خاتون داد و سيور - غاميشى فرمود .
ديگر به وقت آنكه شيراز ايل نبود ، شخصى بيامد و زانو زد كه صاحب عيالم و پانصد بالش زر قرض دارم و از شيراز به آوازهء جود قاآن آمدهام . فرمود كه او را هزار بالش دهند . كفاة توقفى كردند و عرضهداشت كه زيادت بر ملتمس او اسراف تواند بود . فرمود كه بيچاره به آوازهء ما از راه دور آمده است . ملتمس او به قرض و اخراجات وافى نباشد ، اگر بر آن مزيد نرود چنان بود كه محروم بازگردد ، و روا نتوان داشت . آنچه اشارت برفت بىتعويق بدهيد تا شادان برود .
ديگر روزى در بازار قراقوم « 2 » مىگذشت ، نظر او در دكانى بر عناب افتاد و
هامش
( 1 ) - پ : ماىمنكو ( ؟ )
( 2 ) - پ : و اقوم .