داشت . چنانكلانك استاد او بود و جينكسانكشو وزير او بود و جنسن ( ؟ ) لشكر به وى تعلق داشت .
و بعد ازو شوفيدى پادشاه شد . در عهد او مردى جونكيو « 1 » نام ، نىزدن پديد آورد و چون او نماند مادرش كووتانجو نام « 2 » قايممقام شد ، و مىخواست كه از قوم پادشاهى بنشاند و امرا راضى نشدند و جنگكردند و از آن قوم سه هزار آدمى به قتل آوردند و فيدى برادر شوفيدى را بنشاندند .
و بعد ازو نودى پادشاه شد ، و در عهد او چنان مشهور بود كه از آن طرف درياى مشرق گياهى است كه اگر كسى به نيت درازى عمر خورد چندانكه نيتكند عمر يابد و اگر به نيت آن خورد كه فرشته گردد چنان شود . و او را هوس آن گياه برخاست . منجمى داشت بغايت ماهر فونكفونكشو نام ، او را در كشتى نشاند و بفرستاد تا آن گياه بياورد . چون مدتى انتظار كرد روزى به ناشناس پيش فالگويى رفت و فالگوى گفت : شخصى كه تو از حال او مىپرسى بر كشتى شكسته مىآيد ، و درين حال سه نوبت دست بر هم زد و خنديد و تا ده روز ديگر برسد . پادشاه تعجب نمود و آن حكم را بنوشت . بعد از ده روز منجم برسيد و گفت : به واسطهء آنكه باد مخالف آمد و كشتى بشكست ، بازگشتم . پادشاه گفت : در فلان روز چرا سه نوبت دست بر هم زدى و خنديدى ؟ گفت : از آنكه فالگوى از ده روزه راه حال من مىدانست و پادشاه را نمىشناخت .
و اين پادشاه را دو پسر بود و بزرگتر ليوانك نام ، اميرى با ايشان بد بود سحر كرد تا به درويشى بمردند و خاتون پسر آبستن بود ، حبسكرد تا اگر پسر آرد بكشند . چون پسر آورد زن دخترى ديگر را به جاى او نهاد [ 150 - پ ] چنان كه واقف نشدند و پسر را بيرون فرستاد و پادشاهى به خودى دادند كه برادر ليوانك بود ، بعد از سيزده سال نماند ، سوندى پسر ليوانك را كه در دكان نانوايى « 3 » پنهان كرده بودند به پادشاهى نشاندند ، و بعد ازو وندى ، جندى ، ايدى ، بندى پادشاهى كردند و او را اميرى زهر داد و نبيرهء سوندى رورنيك ( ؟ ) را كه دو ساله بود بر دامن
هامش
( 1 ) - با : جوزكينو .
( 2 ) - با : نماند مادرش .
( 3 ) - م : دودكان ناتوانى با : درون ناتوانى . متن تصحيح قياسى است .